#دلهره_پارت_381
_برادرت و نشناختی؟ یک کلامم باهام حرف نزد ، فقط وقتی بهش گفتم به پرستاری تو احتیاجی ندارم گفت خفه شو!!
_دستش درد نکنه! اینهمه لطف و محبت ِ خانواده در سهراب جمع شده ، اسراف نیست؟
با ناراحتی سرشو روی شونه ام گذاشت
_یعنی من اینقدر دوست نداشتنیم؟
_خاک تو سرت...پاشو جمع کن خودتو...از اولم مادرت حق داشت میگفت تو از سر سهراب و ما زیادی هستی! باید به حرف مادرت گوش میدادی ، از مادر عزیزتر کسی هست واسه آدم؟ اون صلاحتو میخواسته.
با خنده شالشو جلو کشید و به عطایی که گیج و ویج خواب بود سلام کرد.
_الهی قربونت برم سلام
یه چشمشو داشت میمالید که ایستاد جلوی در اتاق و جواب سلاممون و با لبخند داد
_خانوما ساعت چنده؟
مهتا خجالت زده لبشو گاز گرفت
_ببخشید تو رو خدا...ساعت یازده نشده.
عطا کف دستاشو بالا برد و با یه چشم باز و بسته گفت
_پس میشه من برم باز بخوابم؟
_این ادب و شعورت منو کشته ، برو قربونت برم.
عطا رفت توی اتاق و من برای خودم چایی ریختم.
_واقعا میخوای بیای اینجا زندگی کنی؟
_آره...دیگه میخوام فراموش کنم سهراب و...تا الان امید داشتم به این که گذر زمان هردوی مارو عوض کرده باشه ولی انگار زمونه فقط زورش به من رسیده.میدونم کم اذیت نکردم...کم بهونه نگرفتم ولی این انصاف نیست.
غم عالم توی قلبم میریخت وقتی مهتا از رفتن و دور شدن حرف میزد.
_به سهراب نمیخوای بگی بچه سقط کردی؟
_اصلا ...بابت همین حال دیشبمم خیلی ناراحتم.دوست ندارم فکر کنه ادا درآوردم یا دوست داشتم دلش برام بسوزه.واقعا حالم خوب نبود دیشب.
وسط همین درد و دل ها و حرف ها بودیم که صدای پایین اومدن سهراب از پله ها اومد.هردو سکوت کردیم و سهراب با سلام ِ خفه ای پاشو توی آشپزخونه گذاشت.
_ساکت شدین!
میرغضبانه نگاهش کردم ، ساعد دستشو روی کابینت گذاشت و سمت ِ مهتایی که خودش و به خوردن چایی مشغول نشون میداد گفت
_شما بهتر شدی؟
کیف کردم وقتی مهتا نیم نگاهیم بهش ننداخت و گفت
_ممنون
سهراب تکونی به اون شونه های پهن ِ آشغالش داد
@romangram_com