#دلهره_پارت_380
روی صندلی عقب ماشین دراز کشیده بود ، کاپشنم و درآوردم و عقب گذاشتم
_بندازین روی خودتون.
مسیر برگشت رو با احتیاط رفتم ، شدت بارون بیشتر شده بود و مسیر و واضح نمیدیدم.بین راه دنبال داروخانه گشتم اما بسته بود.
در پارکینگ و باز کردم و با عجله دوییدم سمت ماشین.لرز گرفته بود همه بدنمو...به ابرو و چشم هام دست کشیدم تا قطره های بارون و پاک کنم.
دیدم سهراب و که در ویلا رو باز کرد و جلوی در ایستاد.
ماشین وداخل بردم ...چند دقیقه بعد
_مهتا خانوم رسیدیم.
خواب و بیدار بود ، در ماشین و باز کردم و سهراب با عجله اومد سمتمون.
_کاپشنت کو...
جوابشو ندادم تا وقتی که مهتا خانوم بیدار شد و نشست.
سهراب عملا من رو عقب زد و خودش بازوی مهتا خانوم و گرفت ،
ماشین و خاموش کردم و پشت سرشون داخل ویلا شدیم.
**************
_تب داره!
از پشت میز بلند شدم و نیم نگاهی به ساعت انداختم ، سه شب بود...
_آب سرد ببر پاشویه اش کن ، ولی اگه نمیتونی یا نمیخوای ساغر و بیدار کنم.
از وقتی اومده بودیم ، لحنم اونقدر سخت و محکم بود که سهراب جز همین دو سه کلمه بیشتر از من نشنیده بود
_باشه
کاسه ی بزرگ آب رو پر کرد و دستمال ِ تمیزی که ساغر از خونه آورده بود و برداشت.
یه لحظه اسممو صدا زد اما برای حرفی که میخواست بزنه تردید داشت.منتظر نگاهش کردم...حرفی نزد و راه پله رو بالا رفت.
******
"ساغر"
از وقتی بیدار شده بودم و خود ِ مهتا اتفاق های دیشب و برام تعریف کرده بود ، داشتم دیوونه میشدم.نمیدونم چجوری خوابم برده بود که نفهمیدم این همه ماجرارو...
عطا که دور از جونش مثل جنازه افتاده بود وسط ِ تخت و سهرابم توی اتاق ِ مهتا ، خوابش برده بود.
اما من و مهتا بیداره بیدار توی آشپزخونه نشسته بودیم .
_دیشب احیانا سهراب حرفی نزد؟ مثل غلط کردم ، ببخشید؟
خندید و لیوان داغ چایی و بلند کرد
@romangram_com