#دلهره_پارت_379

با بیرون اومدن پرستار از اتاق ، به در زدم
_مهتا خانوم؟
_بله
_میتونم بیام داخل؟
_آره...
داخل شدم و تکیه دادم به دیوار ِ کنار در
_بهترین؟
_بیشتر ترسیدم.از تب کردن وحشت دارم.
فکر کردم شاید خاطره ی بدی داره.
_چطور؟
پلک زد و کف دستش رو روی پیشونیش گذاشت
_تعریف کردنش خودمو از پا درمیاره.
_خودتون و اذیت نکنید ، با اجازتون من همینجا میشینم
"خواهش میکنم"ی گفت و نشستم روی صندلی ، با وجود خلوتی درمونگاه درست نبود مهتا خانوم وتوی اتاق تنها میذاشتم ،چون حتی ممکن بود حالش بدتر بشه.
نیم ساعتم نشده بود که شماره ی سهراب روی تلفنم افتاد ، ازدستش عصبانی بودم ، با اینکه خودم به ساغر گفتم دخالت نکنه ولی با شنیدن ِ سقط بچه ای که برای هردوشون بوده ، بیشتر عصبانی شدم.ممکن بود سهراب بی خبر باشه؟
بیرون اومدم از اتاق...
_بله سهراب
_سلام ، چی شد؟
_هیچی دکتر معاینش کرد دارو نوشت.الانم سرم بهش وصله
_میترسه از آمپول!!
تک خنده ای زدم و گوشی و بین شونه و سرم نگه داشتم
_نگرانشی؟
_عطا تو چته امشب؟ میدونم گند زدم به سفرمون ولی تو یه چیزیت شده...چیزی میدونی که نمیخوای به من بگی؟
_چی مثلا؟
سکوت کرد و حرفی نزد ...
با اومدن پرستار ، از سهراب خداحافظی کردم و داخل اتاق رفتم.پرستار مردی که بود دوباره فشار مهتا خانوم و گرفت و بهمون گفت میتونم ببرمش.
_داروخانه بسته بود صبح میرم داروهاتونو میگیرم.

@romangram_com