#دلهره_پارت_378

نگرانی و استرس رو میشد کاملا از ظاهرش فهمید
_من همین الان لباس میپوشم بریم
یه قدم سمت اتاق برداشتم و سهراب صدام زد
_عطا ، من میبرمش تو پیش ساغر بمون
مهتا خانوم با عجله پله هارو بالا رفت و من سمت سهراب رفتم. منتظر موندم تا ازمون دور بشه و صدامون رو نشنوه.
_سهراب جان بهتره من همراهشون برم ، تو...
با اینکه ظاهر سهراب نشون میداد بهم ریختس اما گفتم
_تو حالشو بدتر میکنی؟
تک زخنده ای زد
_اِ دستت درد نکنه
_حقیقته! میدونی برام چقدر مهمی...اما از رفتارهای امروزت متاسف شدم.کم کم به این نتیجه میرسم تو لیاقت ِ زندگی با مهتا خانوم و نداری.این حرفو چند ماه ِ پیش هم بهت زدم!!
صورتش رنگ به رنگ شد
_عطا تو همه چی رو نمیدونی ، پس لطفا قضاوت نکن
_من قضاوت نکردم ، فقط توی این مدتی که تو و مهتا خانوم و دیدم، متوجه شدم اونی که لیاقت ِ این ما شدن رو نداشته تو بودی.الانم بهتره دلسوزی نکنی برادر...
نمیخواستم اینقدر رک و پوست کنده حرف بزنم ، همیشه پرده پوشی هایی بین ِ من و سهراب بود ، اما اینبار ، گریه های ساغر...حرف هایی که شنیده بودم ، مانع شد
رفتم سمت اتاق و کاپشنمو با کیف پول برداشتم.چند لحظه بعد اینکه ماشینو از حیاط بیرون آوردم مهتا خانوم اومد.
_ببخشید آقا عطا ، شرمنده ام
_این چه حرفیه...خوب کردین صدام زدین.
شالش رو به قدری جلو کشیده بود که صورتش رو نمیدیدم.اما چند باری دستمال و سمت صورتشون بردن.
_کاش نمی اومدم ، مسافرت و کوفت همه کردم.
حدسم درست بود ، گریه میکرد...اما من خندیدم
_اتفاقا باید می اومدین.الانم اتفاقی نیفتاده!
_چرا افتاده ، میدونم ساغر خیلی ناراحت شد.بعد مشکل سقطش درکش میکنم که نیاز به آرامش داشته باشه ، خود منم ، بعد سقط...
به این قسمت حرفش که رسید ، یهو سکوت کرد...سکوتی که منو بیشتر متوجه حرفش میکرد.سقط...؟؟
نمیدونستم باید ازش بپرسم یا نه ،شاید دلیل گریه های ساغر همین بود ، مدام میگفت مهتا تنهایی کشیده ،مهتا وقتی که باید دورش میبودیم نبودیم.
تا درمونگاهی که توی مه و بارون پیدا کردیم ، مهتا خانوم هیچ حرفی نزد.
خیلی زود پزشک شیفت معاینه اش کرد و تجویز سِرُم و آمپول کرد.

@romangram_com