#دلهره_پارت_377

_واقعا که ، حالا به من میگین؟
نوک چنگالمو فرو بردم روی رون ِ پای عطا و یه متر پرید.
_آی
_آی عطا؟ به خدا این دو نفر اینجا نبودن سیاه و کبودت میکردم.
عطا سریع عقب رفت و همینطور که پاشو میمالید گفت
_به من چه ربطی داره مهتا خانوم گفت حرفی بهت نزنم خودش بهت بگه.
سر ِ همون چنگال و سمت ِ مهتا چرخوندم و سریع از روی زمین بلند شد
_ساغر نمیخواستم ناراحت بشی..آخه...
مهتا حرفش تموم نشده بود که سهراب بلند شد و بشقابش و برد سمت ِ آشپزخونه
_عطا غذات عالی بود!
***********************
"عطا"
درست یک ساعتی میشد که ساغر بعد از کلی گریه کردن خوابش برده بود...وضو گرفتم و برای خوندن ِ قرآن برگشتم توی اتاق...
حق میدادم به ساغر که نگران زندگی برادرش باشه اما دوست نداشتم بیشتر از این خودش رو درگیر بکنه، بالاخره این تصمیمی بود که باید خود ِ سهراب میگرفت.
هنوز یک جزء قرآنم رو تموم نکرده بود که صدای پایین اومدن ِ از پله های چوبی رو شنیدم
با اینکه لای در باز بود اما به هوای اینکه احتمال دادم مهتا خانوم باشه و با دیدنم معذب بشه ، سرکی نکشیدم.
چند دقیقه بعد صدای باز و بسته کردم کابینت ها اومد،بعد هم صدای پچ پچ حرف اومد.
از من بعید بود اما به خاطر جبران ِ بی خبر گذاشتن ساغر درباره ی تصمیم مهتا خانوم ، فکر کردم شاید گزارش ِ آخرشب بتونه جبران کنه.
از نیمه ی در نگاهی به بیرون انداختم ، سهراب رو به روی مهتا خانوم ایستاده بود با کمی گوش تیز کردن متوجه حرف هاشون شدم.از لا به لای حرف هاشون متوجه شدم مهتا خانوم حالش خوب نیست و قصد داره منو بیدار کنه تا ببرمش دکتر...ولی سهراب اصرار داشت تا خودش ببره.
نمیدونم چرا بدجنس شدم!
در و باز کردم...
_شبتون بخیر ، اتفاقی افتاده؟
سهراب پیشونیش و خاروند
_نه عطا جان ، طوری نیست
_چرا هست
مهتا خانوم شالش و جلو کشید
_ببخشید آقا عطا ، من تب دارم وقتیم تب میکنم استرس میگیرم ، الان تپش قلب دارم.واقعیتش میترسم! میشه منو ببرید درمونگاه؟

@romangram_com