#دلهره_پارت_376
_عطا ماست!!
چشمی گفت و ظرف ماست و نزدیکم آورد.
_فردا بریم تله کابین؟
مهتا یه عطسه ی دیگه زد وسط ِ پیشنهادم و عطا اینبار گفت
_بهتره بریم داخل ، مهتا خانوم سرما خوردن
گفت و بشقاب ِ خودش و خودم و برداشت ، منهم معطل نکردم و سینی ِجوجه کباب هارو برداشتم.
_ببخشید
به معذرت خواهی مهتا لبخند زدم و پشت سر ِ هرسه تامون سهراب بشقابشو برداشت .
جلوی شومینه نشستن با صدای شکستن و سوختن ِ چوب ها ،حس و حال خوبی بهمون داده بود.اونقدری که بدون هیچ حرفی ، همه تا ته بشقاب های غذامونو خوردیم.
_خیلی خوشمزه بود...ممنون
مهتا زودتر از همه کنار رفت و بعدش من تکیه دادم به پشتی مبل...ولی عطا هنوز مشغول خوردن بود و سهراب تازه سالاد کشیده بود
_ساغر کم خوردیا
عطا یه جوجه رو به چنگال زده بود
_نمیخورم عطا مرسی
چنگال و از جلوی صورتم کنار نبرد تا بالاخره راضی شدم.
لپم باد کرده بود و مهتا به صورتم میخندید.
_مهتا خانوم آب و هوای شمال بهتون نمیسازه
مهتا لبخندی زد و رو به عطا که مشغول خوردن بود گفت
_دیگه باید عادت کنم ، یکم دم ِ هواش اذیتم میکنه اما خوبه!
باید عادت میکرد ، برای چی؟
_چرا باید عادت کنی؟
گوشه ی لپش پر بود که با یکم جویدن و نوشابه قورت دادن تونست حرف بزنه
_همینو میخواستم بهت بگم ، شرکتی که کار میکنم داره یه دفتر مرکزی اینجا میزنه ، من قرار شده منتقل بشم همینجا!!
وای..مهتا قرار بود بیاد شمال؟ عطا هم میدونست و چیزی نگفت؟
هول نکردم و سعی کردم حواس جمع حرکات سهراب و زیر نظر بگیرم.
اون چنگال ِ لعنتی و که تا چند دقیقه پیش مدام توی بشقاب سالادش میبرد حالا بی حرکت نگه داشته بود! خیره شده بود کف بشقاب...
ولی هیچکدوم از اینا دلیل نمیشد که عطا و مهتا اینقدر دیر بهم خبر بدن ، حالا که ممکن بود کار از کار گذشته باشه!
@romangram_com