#دلهره_پارت_375
_اینارو به برادرت بگو ، از اون سال ها هرچی سر دلش مونده بود و بارم کرد...نمیگه من دختر بودم ، چقدر مگه میتونستم جلوی خانواده ام بایستم ، اونم وقتی که خود ِ سهراب هوای منو نداشت!
خوبه که بهونه ی سرماخوردگی رو گرفته بود و راحت اشک میریخت ...میترسیدم دق کنه
_سهراب اگر هواتو نداشت به خاطر حاج بابا بود که افتاد سرلج...بخدا یا یکم از تو طرفداری میکرد یا یکم از بابا...من میدیدم داداشم آروم و قرار نداره ، از بس که چشم دنبالتون بود.یه شبه همه چی ریخت بهم!
پلک هاشو بست و اشک هاش راه افتاد
_یه شبه نبود.از اولم خانواده هامون باهم جور نبودن ، ما بیخود عاشق شدیم.
اشکشو پاک کردم و گونه اش و ب*و*سیدم
_قربون اون اشک هات برم.ساغر بمیره و تنهاییِ تو رو نبینه.
_خدا نکنه فدات شم.میدونی...تو که غریبه نیستی ولی من خسته شدم.دیگه نمیخوام کار کنم ، نمیخوام نگران کرایه ی خونه ام باشم ، نگران قسط ماشینم..اصلا همه ی اینا به درک...نمیخوام دیگه از نگاه مردها بترسم و بند ِ دلم پاره بشه وقتی تنهایی شب ها برمیگردم خونه!!
همین حرف ها بود که منو نگران میکرد و میترسوند.مهتا کم آورده بود و حق داشت..هرکسی جای اون بود زودتر از این ها تسلیم میشد
_میخوای چیکار کنی؟
_یه فکرایی دارم!
هول ورم داشت
_چی؟
همون لحظه که مهتا میخواست تصمیمشو بهم بگه ، صدای عطا اومد
_غذا حاضره ، میایید بالکن؟
مهتا بلند شد و شالشو جلو کشید
_آره عطا خان ، الان بشقاب هارو میاریم
شدت ِ بارون اونقدری نبود که بالکن و خیس کنه ، میز چهارنفره ی چوبی هم خشک بود و بشقاب هارو همونجا چیدیم
عطا اول برای من برنج کشید و بعد واسه مهتا...
_بفرمایید سرد نشه
یه جوجه رو خالی توی دهنم گذاشتم ، طعمش فوق العاده بود ، زیر چشمی به سهراب نگاه کردم که حسابی توی خودش بود ، سیخ ِ جوجه رو برای مهتا برداشت و سمتش گرفت.
_سرما خوردی؟
مهتا بدون اینکه نگاهش کنه سیخ و ازش گرفت
_حساسیت ِ
یه عطسه ی غافلگیرانه ای زد و سهراب با عصبانیت کنترل شده ای گفت
_آره حساسیته
فحشی که میخواستم به سهراب بدم و توی دلم گفتم
@romangram_com