#دلهره_پارت_374
_داداشم دوست داره نمیدونم چه مرگشه آخه
خندید...با تلخی ای که از مهتا بعید بود
_آره خیلی دوسم داره!
عطا میگفت خواستگار مهتا توی اون شرکته آدم حسابیه...نکنه به اون جواب مثبت بده.
موهاشو با حوله پوشوند و نشست رو به روی میز اتاقش...کرم زد به صورتش و از توی آیینه نگاهم کرد
_شام چی بخوریم ؟
_کوفت بخوریم!
خندید و همینطور که روی صندلی نشسته بود برگشت سمتم
_ساغر...برای چی بغض میکنی.اومدیم مسافرت..اصلا من و سهرابم اشتباه کردیم باهم حرف زدیم ، مسافرت که جای این کارا نیست ، الانم هیچی نشده ، به برناممون میرسیم.مردا جوجه درست میکنن؟
جوجه هایی که با مهتا سیخ زده بودیم رو عطا و سهراب بردن توی بالکن...مهتا چند بار عطسه کرد و صورتش سرخ شده بود ، دستمو روی پیشونیش گذاشتم تب کرده بود.
_سرما خوردی
_فکر کنم ولی صداشو درنیار که سهراب پوستمو میکنه ، میگه لباس کم پوشیدی
_غلط کرده سهراب
بافت گرمی که با خودم آورده بودم و به زور تنش کردم ، چشماش سرخ بود مثل گونه هاش
__چه بارونیه ، مگه ذغال ها گُر میگیرن
عطا کلاهشو پایین کشید از سرش و اومد توی آشپزخونه
نگاهی به مهتا انداخت و الکی که خریده بودن و از روی کابینت برداشت.
عطا که رفت دوباره توی بالکن ، ماهم شومینه رو زیاد کردیم و یه بالش گذاشتیم روی زمین ،
هر دو دراز کشیدیم و کف پاهامون نزدیک ِ آتیش ِ شومینه ی چوبی بود.
_سرچی دعواتون شد؟
دست هامون و زیر سرمون گرفته بودیم و به آتیش زل زده بودیم
_تا شروع کردیم به حرف زدن ، این پسره که توی شرکت گیر داده بهم زنگ زد...سهرابم که میشناسی ، بد دلِ ...گوشی و ازم گرفت و زد روی آیفون...
_بد دلِ و تو رو اینهمه وقت تنها ول کرده؟
گوشه ی لبش خندید و بینیش رو بالا کشید
_چی بگم؟ مثل اینکه عطا خان هم درباره ی خواستگاری ِ این پسره بهش گفته بود ، همونو بهونه کرد و خواستگار پنج سال پیشی که قبل سهراب باهاش نامزد بودمم کشید وسط!
_وای اون که فقط یه خواستگار سمج بود! چرا اسم نامزد روش میذاری؟
به پهلو شد و دستمال و زیر چشمش کشید
@romangram_com