#دلهره_پارت_373

_زنگم زده باشن ما خواب بودیم.
عطا نگاهی به گوشیش اندخت
_سهراب پیام داده ساغر ،نوشته یکم دیر میاییم ...
رسیدم به عطا و نفس نفس زدم
_خب این پیام واسه همون وقتی که از پیششون اومدیم.من و تو چرا باید دو ساعت و نیم بخوابیم عطا؟
جیغ زدم و عطا با خونسردی چراغ هارو روشن کرد.
_چرا خودتو نگران میکنی خانوم ، الان زنگ میزنیم
شماره ی سهراب و گرفت ، بعد چند تا بوق بالاخره جواب داد ،
_سلام تو راهیم عطا
نشستم روی مبل و عطا تلفن و از اسپیکر درآورد
_باشه مراقب باشید هوا بارونیه
تلفن و قطع کرد و نشست رو به روم.
_فکر کنم طوفانیه
راست میگفت ، صدای سهراب اصلا خوب نبود.
مردم و زنده شدم تا صدای باز شدن ِ در پارکینگ و شنیدم.
رفتم پشت پنجره ی بارون خورده.مهتا زودتر پیاده شد و در ماشین و محکم بست.وقتی درو به روش باز کردم ، دست کشید به صورت ِ خیسش
_چه بارونی شده خیس شدیم
خنده هاش الکی بود.صورتمو ب*و*سید و سر سری به عطا سلام کرد و دویید بالا...
منتظر نموندم سهراب و ببینم ولی عطا رفت پیشش...
منم رفتم سراغ مهتا ، اما رفته بود حموم...
_مهتا خوبی؟
صداش از توی حموم اومد
_آره قربونت برم.حولمو از چمدون میدی؟
حوله به دست منتظرش موندم.وقتی بیرون اومد که چشماش سرخ بود...
_دعواتون شد؟
_ما؟ نه بابا
دیدم چونه اش لرزید و پشت کرد بهم تا بدنشو خشک کنه

@romangram_com