#دلهره_پارت_372

نفسمو با آه بیرون فرستادم وعطا دستشو دور کمرم پیچید
_چیه خانوم ، آه ِ سینه سوز میکشی
سرمو تکیه دادم به شونه اش
_چرا قرار نیست هیچوقت همه چی رو به راه باشه؟؟
عطا نیم نگاهی به کنارمون انداخت و آروم گفت
_اون دو نفرو میگی؟
با ناراحتی آره ای گفتم و عطا دلداری داد بهم
_ایشالا ، این دو نفرم سر به راه میشن.
نمیشدند...این دو نفر دیوونه بودند!
_پاشو بریم خونه!
_هان؟
دم گوشم گفت
_پاشو بریم این دو نفر حرف بزنن
_پا میشن میان باهامون
دوباره نگاهی اون سمت انداخت
_نمیان
بلند شد و دست ِ منو گرفت
_ما میریم یه قدمی بزنیم.
این عطا یه جوری گفت ما میریم که مهتای بنده خدا هم اگر دلش به موندن کنار سهراب نبود ، مجبور شد بمونه.
قدم زدنمون خیلی طولانی نشد ، برگشتیم ویلا تا من یه چرتی بزنم و عطا هم همینطور...
وقتی بیدار شدم به هوای اینکه فکر کردم سهراب و مهتا برگشتن زود از اتاق اومدم بیرون ولی همه چراغ ها خاموش بود ، پله هارو رفتم بالا ولی تو اتاقا هیچکس نبود.
_ساغر جان کجایی خانوم؟
بالای پله ها ایستادم
_عطا ، نیومدنا...دلشوره گرفتم
کش و قوسی به بدنش داد و به ساعت نگاه کرد
_آره دیر کردن...ساعت نه شبه! زنگ نزدن؟
با حرص و استرس از پله ها پایین اومدم

@romangram_com