#دلهره_پارت_371

سهراب انگشت هاشو با ضرب روی میز زد
_چرا ، برای خانوم ها درست کرده بودم
با خنده دو تا ریحون برداشتم و توی دهنم گذاشتم.اونقدر گشنمون بود که هیچکدوم سر غذا حرف نزدیک جز در حد نمکدون و بده ، اونو بیار و از این حرفا...
بعد نهار هر چهارتامون توی بالکن رفتیم ، سرد بود ولی لباس گرم پوشیدیم و چاییمونو خوردیم.
حواسم به سهراب بود ...گه گداری نگاهی به مهتا مینداخت که سرش توی گوشی بود.البته که منم کنجکاو بودم ولی الان وقت پرس و جو نبود.
_غذات خیلی خوشمزه بود
چه عجب سهراب ازم تعریف کرد.
_نوش جان...گوشت های نذری ِ ماشین بود
_ایندفعه مامان اینارو گفتی آبگوشت بذار ، حاج بابا حال میکنه
با خوشحالی شونه هامو تکون دادم
_ای به چشم
سهراب با خنده لیوان چاییشو بلند کرد ...عطا نبات داغشو توی لیوان قاطی میکرد که سهراب بهش گفت
_مجبوری زیاد بخوری دل درد بگیری؟
عطا قهقهه ای زد
_بخدا نمیدونم چم شده ، فکر کنم دو سه برابر سابق میخورم.معده ام هنوز عادت نکرده.
مهتا گوشیشو روی میز گذاشت و دستاشو توی جیب کاپشنش برد
_عطا خان خوبیه شما اینه که خیلی غذاتونو آروم میخورید.
عطا اشاره به شکشمش کرد
_فعلا که دلم درد گرفته
یه نبات دیگه براش انداختم توی لیوان...و آروم زدم به چوب ِ میز که یه وقت چشم نخوره
غروبی ، هر چهارتامون رفتیم لب ِ دریا ، من و عطا کنار هم نشستیم و یه کاپشنمونو انداختیم روی سرمون ، مهتا هم با فاصله از سهراب نشسته بود.
هممون ساکت بودیم ، نمیدونم تو فکر بقیه چی میگذشت اما من به همشون فکر میکردم.
به یلدا و عارف که حسابی با مهرآیین رنگ و بوی زندگیشون عوض شده بود...به مامان مولود که حس میکردم جوون شده...به مامان بابای خودم که با بچه ی تو راهی سامان ، ذوق و شور دارن...به نظر همه حالشون خوب بود ...به جز ما 4 تا...
سهراب و عطا ، تازه شرایط کاریشون ثابت شده بود.چند ماه حقوقی که طلبکار بودن و گرفتن...از نظر مالی خوب بود همه چی ولی...
دلم برای سهراب و مهتا میسوخت و نگران بود
مهتا هیچی از سختی هایی که کشیده بود بهم نگفت ، شاید یه حرفایی زد اما من که بهتر میدونم مراعات ِ منو کرد و از تنهایی هاش چیزی نگفت.
باز سهراب تو خونه ی خودمون بود ، ماها دورش بودیم ، همین عطا کنارش بود.ولی مهتا چی...تو همون روزایی که بچش سقط شد ، کی کنارش بود؟

@romangram_com