#دلهره_پارت_370
_من میام عطا
مهتا هم همینکارو کرد
_میشه منم بیام؟
عطا لبخند زد و با احترام گفت
_چرا که نه...
یه بازار ِ خوش رنگ و لعابی نزدیک ِ ویلا بود که به محض ورود بهش دلم میخواست جیغ بزنم از فرط خوشحالی...همه چی سبز و خوشرنگ بود ، پر از حس و حال ِ تازه ..پراز حال خوب..هی دلم میخواست نفس عمیق بکشم و از هرچی که بود برای خودم و عطا بخرم.
با مهتا تصمیم گرفتیم مواد و وسایل پخت آش رو بخریم.عطاهم که پایه بود و روی حرف ما حرف نمیزد.
خلاصه بعد از سه ساعت گشت زدن برگشتیم ویلا...
سهراب عین ِ برج زهرمار تکیه داده بود یه در...
_کمک کن شوهرمو...
با زور تکونی به خودش داد و خرید هارو با عطا آورد داخل
_سوغاتی هامونم خریدیم.
اصلا به جمله ای که مهتا گفت اهمیتی نشون نداد.
فقط یه بسته کلوچه برداشت و بازش کرد
_نخور غذا میاریم الان
نوچی کرد و بسته رو گذاشت روی میز
_من ضعف کردما!
مهتا یه راست رفت سراغ سفره یه بار مصرف ...
_الان میندازیم
مهتا سفره رو روی میز انداخت و منم لباس هامو زودی عوض کردم.
عطا عذرخواهی کرد از هممون تا بره دوش بگیره.ما هم تا میز و چیدیم عطا اومد.
_عجب بو و برنگی...این کاره مهتا خانوم ِ یا ساغر؟
دستامو بالا آوردم
_من
عطا تشکری کرد و نون هایی که سهراب برای خودش خرد کرده بود و با یه مشت برداشت ، اول برای مهتا ریخت بعد واسه من...
سهرابم با حرص بهش خیره شد
_مگه واسه خانوم ها درست نکرده بودی؟
@romangram_com