#دلهره_پارت_369
با غش غش ِ خنده از هم جدا شدیم و بیرون رفتیم.مهتا داشت چایی میذاشت که رو به عطا گفت
_چقدر بهتون میاد این بافت...
عطا تشکر کرد و اشاره کرد به من
_ساغر زحمت کشیده.بس که خوش سلیقست.
به مهتا اشاره ای کردم تا بفهمه شوهر داری یعنی چی...یه بارم نشده بود که عطا از من جلوی کسی بد بگه.اصن هرچقدم بد بودیم جلوی بقیه از هم بد نمیگفتیم.
برعکس سهراب ...
_کوش داداشم؟
از اون بالا دستشو لبه ی نرده ها گرفت
_بچه ها مسواک یادم رفته.
_مسواک من هست!
اخمی بهم کرد و پله هارو پایین اومد...واقعا داداشم از تیپ و قیافه چیزی کم نداشت...سنشم بالاتر رفت جذابتر شد.
حیف نبود سهراب بابای هیچ بچه ای نباشه؟
_من مسواک دو تا آوردم ...
در جواب مهتا فقط سرتکون داد و داخل آشپزخونه رفت.
_این کتری هارو بساب بعد توش آب بریز.
مهتا کتری و روی گاز گذاشت
_سابیدم خیالت راحت
_با تو که خیالم هیچوقت راحت نیست ولی باشه!!
جلوی چشم های من داشت با مهتا اینطوری حرف میزد؟ هی منتظر بودم مهتا چیزی بگه ولی انگار شعوره این دختر بیشتر از برادر ِ من بود که جلوی من حرفی بهش نزد.وگرنه منکه سهراب و میشناختم ، اصلا توی جواب کم نمیاورد و عادت به این تو سری خوری ها هم نداشت.
_با چایی چی داریم؟
مهتا آروم جواب داد
_کیک درست کردم.
سهراب لیوان ِ آبی که خورده بود و کنار سینک گذاشت تا مهتا بشوره!
عطا مواد ِ آبگوشتی که از تهران آورده بودم و گذاشت توی آشپزخونه...ناراحت شده بودم از دست سهراب...مهتا فهمیده بود و سعی میکرد با حرف عوض کردن و بی خیال نشون دادن ِ خودش وانمود کنه اصلا بهش برنخورده.
آبگوشت و توی ظرف های خود ِ آبگوشت بار گذاشتم و زیر گاز و کم کردم.
_من میخوام برم ترشی بخرم کی میاد؟
دستمو بالا بردم
@romangram_com