#دلهره_پارت_368
نشست روی تخت و با تعجب پرسید
_واسه چی؟
_بابا سهراب و میبردیم یه چکاپ میکرد.
عطا دستشو جلوی دهنم گرفت و با التماس گفت
_تو رو خدا
از لابه لای دست هاش نفس کشیدم و نالیدم
_عطا...
قهقه ای زد و به پشت خوابید روی تخت تا دستش برسه به در ،درو بست و روی تخت نشست.
کف دست هاشو بهم کشید
_مثل زنبور شدی
_میخوام نیش بزنم!
دو طرف انتهای لب هامو به سمت پایین دادم و عطا منفجر شد از خنده.
_همون یه باری که نیشم زدی واسم بسه.به روت خندیدم پرو شدی...کمک کن چمدونم و باز کنم.لباس هامو باید عوض کنم.
چشم ِ معناداری گفت و پشت سرم ایستاد ، تا دستاشو دور کمرم انداخت و برگردوندتم سمت خودش ، لب هامو به داخل جمع کردم.
من شوهرِ خودمو بهتر میشناختم ، پاش به خنده باز میشد دیگه نمیتونست جلوی خودشو بگیره.
نشوندمش سر ِ چمدون و لوازم آرایشم و روی میز چیدم.
موهامم یه شونه ای زدم و لباس هامو عوض کردم.
_ساغر چاق شدما
پیرهنشو درآورده بود تا بافت ِ خوشرنگ ِ زرشکی که براش خریده بودم و بپوشه که دست زدم به شکمش
_الهی قربونت برم.مردی که شکم نداشته باشه مریضه! من الان از زمان ازدواجمون بیشتر عاشقتم.
_یعنی به خاطر همین یه شکم علاقه ات بیشتر شد؟
_بی تاثیر نیست ، چوب کبریت بودی
از پشت بغلم کرد و لپمو ب*و*سید
_پس چرا انتخابم کردی
میخواستم بگم انتخاب ِ دیگه ای نداشتم ، ولی خودمو ضایع نکردم و توپ و ول دادم تو زمین ِ خودش
_دلم برات سوخت وقتی که گفتی یه عشق میخوای که کلکتو بکنه ، فکر کردم با من خوشبخت میشی...
ته ریشش که به ل*خ*تی ِ سرشونه هام میخورد قلقلکم میداد.
@romangram_com