#دلهره_پارت_367

عطا سریع فاصله ی ایمنی رو حفظ کرد
_حق با سهرابه من رفتم چمدونارو ببرم داخل
مهتا سمتم اومد و با خنده دستشو دور گردنم انداخت
_این داداشت حسادت میکنه ها.
_معلومه ...خودش کسی و نداره که قربون صدقش بره اونوقت به من و عطا گیر میده.
_چرا کسی و نداره؟ پس من چیم.
کف هر دو دستم و به نشانه ی عنایتِ وافی و کافی به فرق سرش کوبیدم تا جیغ بزنه و کمک طلب کنه.
درد ِ من یکی دوتا نبود که...
زیر و روی خونه رو مهتا نگاه کردیم و مردا هی چمدون بردن و آوردن
_من نمیدونم یه سفر دو روزه چقدر لباس میخواد؟
مهتا جواب سهراب و داد
_زم*س*تونه ، لازم میشه خب
از پله های چوبی ویلا پایین اومدیم و چمدون هارو باز کردیم.
_اینجا باز نکن ساغر جان ، ببریم تو اتاق ها
سهراب تکونی به کمرش داد و پالتوشو انداخت روی دسته مبل...دیدم مهتا برش داشت و پالتو رو آویزون کرد.خاک تو سر بوشم کرد.
_این اتاق پایینی برای خانوما ، من و عطا هم میریم اون بالا
_بیخود من بدون شوهرم خوابم نمیبره این پایینی واسه ما ،دوتای بالا واسه تو و مهتا
سهراب کفری شد و چشم و ابرویی برام اومد.
مهتا دست به کمر جلو اومد
_راست میگه ، بالایی سمت ِ راست واسه من ، رو به حیاط ِ من میخوام
سهراب شونه ای بالا انداخت و چمدون ِ خودش و مهتا رو بلند کرد و برد.
اشاره کردم به مهتا که دنبالش بره .
_من میارم خانوم
جلوتر از عطا سمت ِ اتاق خواب رفتم...واقعا جای لوکس و زیبایی بود.
_عطا چقدر قشنگه..صاحبشم خیلی باکلاس بود
_آره مرد ِ محترمی بود ، دامپزشکه
_شمارشو ازش میگرفتی خب

@romangram_com