#دلهره_پارت_366
از اینکه سوتی داده بودم حرصی شدم ، ولی عزیز ِ دلم ، عطا رو دیدم که اومد جلو ، واسه همین سریع پیدا شدم
_خوش گذشت
_با سهراب بهشتم جهنمه
مهتا بستنی به دست سمتمون اومد و غش غش خندید
_قرمز شدی
_حرصم داد مهتا
سهراب دستشو روی گونه اش گذاشته بود که اومد پیشمون
_ببین با صورتم چیکار کرد؟
صورتشو به عطا نشون داد ...خیال کرده بود دوستش واسش دلسوزی میکنه ..ولی عطا تهش یه نگاه بهم انداخت و گفت
_دندونات که چیزی نشد؟
مشت های محکمی که به عطا میزد و جواب میدادم ولی مهتای نامرد ، هی ریز ریز ازم نیشگون میگرفت .
مسیر ِ رفتن ِ به ویلایی که عطا کرایه کرده بود و هیچکدوم بلد نبودیم.بالاخره با چند بار پرس و جو کردن از صاحب ِ ویلا پیداش کردیم.
_وای عطا ، چقدر خوشگله
_اولین باره که صاحب ویلا داره اجاره اش میده ، شش ماهه ساختش تموم شده.شانس ما شدیم اولین نفر
سهراب و عطا پیدا شدن تا با صاحبِ ویلا که مرد ِ خوش برخوردی بود صحبت کنند. سرمو برگدوندم عقب تا مهتارو که توی ماشین سهراب نشسته بود ببینم.
داشت با تلفن حرف میزد که واسم دست تکون داد...
پسرها اومدن و ماشین هارو بردیم توی حیاط ِ ویلا...
حالا نه اینکه من از این ویلا ها ندیده باشم اما خب خدایی خیلی قشنگ بود.اصن همینطور که بیرونشو نگاه میکردی سرکیف می اومدی ...
ذوق زده پیاده شدم و تکیه دادم به ماشین
_باید داخلش ببینیم تو عکسا خیلی خوشم اومد.
به صورت ِعطا که از سرما یکم سرخ شده بود و نور ِ آفتاب روی چشم هاش افتاده بود نگاه کردم
_عالیه قربونت برم .تو همیشه خوش سلیقه بودی
دستشو روی قلبش گذاشت
_ما مخلصیم..دیگه زورم که نمیرسه یه خونه مثل ،خونه ی حاج بابات برات بخرم عوضش قول میدم اومدیم شمال هردفعه خونه ی دوبلکس کرایه کنم.
اینجوری حرف میزد ناراحت میشدم.چرا فکر میکرد من کم و کسری تو زندگیم دارم وقتی که خودش هست؟
دستامو دور گردنش انداختم و صورتمو کنار صورتش گذاشتم.
_هوی! بغیر شما دو نفر دیگه ام اینجا هستنا
@romangram_com