#دلهره_پارت_365

_بیا بریم شوهرت الان سکته میکنه گوشت تنش آب میشه
دستای یخمو توی جیب کاپشنم بردم
_بریم ، در ضمن شوهر ِ من زن ِ بدبخت ِ سابق ِ تو نیست که باهاش اینطوری حرف بزنی.فهمیدی؟
بلیط هارو تحویل دادیم و تو نوبت ایستادیم ، مهتا یه عکس سلفی با عطا انداخته بود و واسم فرستاده بود ، منم با سهراب یه عکس اندختم.
_بفرستم واسه مهتا
سوار تله کابین شدیم و سهراب کنارم نشست تا عکسی که مهتا فرستاده بود رو ببینه.
_خیلی خوش سرماست ، لباس ِ کمم پوشیده.
با حرص گوشی و از دستش کشیدم...واقعا چرا یه درصد به این فکر نمیکرد که مهتا اگر پولیم در میاره همه رو واسه کرایه خونه و پول قسط ماشین میده.واقعا شاید پول نداشته باشه یه کاپشن درست و حسابی بخره...خود ِ همین آقا ، هر دفعه که میره خرید کل ِ پول ِ لباس میده ،مهتا هم مثل خودش بود ، اصلا همه چی ِ این دو نفر شبیه هم بود.حالا لابد یه طوری شده که مهتا شبیه سابق نمیگرده و لباس نمیپوشه.
_چرا ساکت شدی؟
با لگدبه پوتینش زدم
_داشتم با تو ، توی ذهنم حرف میزدم ،حرف زدن ِ عادی که فایده نداره
یقه ی اون بافت ِ لعنتیشو که خیلیم بهش می اومد بالا داد
_همون تو دلت با من حرف بزن
_گاهی وقتا دلم میخواد بکشمت! مثل همین حالا که از این پنجره میخوام پرتت کنم پایین.
خیز برداشتم سمتش و غافلگیر شد ، تا خواست دستاشو از جیبش دربیاره ، یه گاز ِ محکم از گونه اش گرفتم و پا کوبیدنشم یا خوردبه در یا خورد به صندلی...
_وحشی وحشی ،
ناخن های بلندمو لای دندونام بردم و کشیدم پایین
_چه گوشت خوشمزه ای
دردش گرفته بود و صورتش جمع شده بود
_صدبار بهت گفتم از این شوخیا با من نکن ، اون سامان ِ احمقه که پای دیوونگی هات هست.
با اینکه نگران ِ اون لپ ِ قرمزش بودم اما خونسردانه تکیه دادم به صندلی و نفس بلند و پر سر و صدایی کشیدم
_میتونی راهی که اومدی و برگردی!
_به دعوت رفیقم اومدم نه تو
با اینکه کابین توقف کرده بود ، یه مشت به بازوش زدم
_رفیقت زنه منه
در هارو باز کرد
_آره همون زنه توئه بدبخت!

@romangram_com