#دلهره_پارت_364
_چرا؟
نگاهی به ارتفاع تله کابین انداخت و دست هاشو توی جیب ِ بارونی ِ خوش دوختش برد
_ارتفاعش زیاده میترسم!
سهراب که از خنده منفجر شد ولی من...
_الهی فدای اون چشمات بشم ، واسه چی میترسی
خندید اما باترس
_من از بچگی از ارتفاع میترسیدم
خنده های سهراب کم کم داشت منم به خنده مینداخت ، کف دستامو روی لپ های عطا گذاشتم و روی پنجه های پام بلند شدم تا بب*و*سمش که سهراب ِ بیشعور کلاه پالتوم و گرفت و محکم عقب کشید
_تو ملاء عام؟
پشت سرم خورد به سینه اش و آرنج دستمو زدم تو شکمش
_اینجا کسی جز ما 4 تا هست؟ همه سرشون به کار خودشون گرمه
سهراب خم شدو دم گوشم گفت
_زبون درازی نکن
چشم و ابرویی براش اومدم و دوباره با لبخند سمت عطایی رفتم که دلبرانه تکیه داده بود به نرده ها
_بیا بریم ، من باهاتم...از هیچی نترس
مهتا اومد سمتمون و کنار عطا ، تکیه زد به نرده
_راستش...نکه من بترسما ، ولی...آخه آخرین باری که سوار شده بودم ، با ...سهراب!...حالم بد شد اونجا بالا آوردم!!
حالا بمب ِ خنده های من بود و خجالت ِ مهتا و لبخند هایی که عطا با سرفه پنهون میکرد.
_سهراب فکر کنم فقط منو توئه کله خریم که نمیترسیم.
سهراب جلو اومد و کنارم ایستاد ، رو به عطا گفت
_تو که میترسیدی چرا پیشنهاد دادی؟
عطا با مظلومیت ِ تمام گفت
_ساغر دوست داره
با سهراب سوار تله کابین شدیم ، عطا دوبار زنگ زد و سفارش کرد به سهراب که حواسش بهم باشه ، هیچ لذتی بالاتر از این نبود که از ارتفاعی به این بلندی زل بزنی به خونه ها به دریا به ماشین ها...از ذوقم چند بار صورت ِ سهراب و ماچ کردم و اونم با غر و واغور، آستین ِ پالتوی بلندشو به صورتش میکشید.
وقتی از تله کابین پیاده شدیم با سهراب چند جای سر سبز و بارونی رو انتخاب کردیم تا عکس بندازیم ، برف های آب نشده رو با دستم روی هوا مینداختم و سهراب ازم عکس میگرفت.
_بله عطا...کشتی منو...باشه باشه
گوشی رو با حرص توی جیب پالتوش انداخت
@romangram_com