#دلهره_پارت_363

_ساغر یکم از اون خوراکی هات بده این ور ، اینجا کوفتم پیدا نمیشه
همون ظرف میوه رو از پنجره بردم بیرون و به سهراب گفتم
_عوضش زهرمار پیدا میشه!
منظورم دقیقا خودش بود و مهتا در حالی که خودش و کنترل میکرد تا نخنده ، با حرکت چشم و ابروش بهم حالی کرد که خوب تیکه ای انداختم!
مسیر ِ دوساعت و نیم ِ تا نمک آبرود و بدون هیچ توقفی طی کردیم ، با اینکه عطا میگفت از سرسبزی اطراف استفاده کنیم و عکس بندازیم ولی من دل تو دلم نبود تا برسیم اونجا...عکس های خونه ای که کرایه کرده بود ، حسابی وسوسه ام میکرد.
وقتی رسیدیم که نم بارون شروع شده بود ، ماشین ها جلوی هم پارک شدند و من و مهتا پیاده شدیم.
_چه هواییه
مثل بید داشت میلرزید
_خاک تو سرت
غش غش خندید و بازوهاشو بغل گرفت
_چرا؟
_خب لباس میاوردی نکبت ، یخ میزنی ، هفته ی دیگه عیده کل ِ عید زهرمارت میشه.
سهراب و عطا کنارمون اومدند و عطا که میخواست چیزی بگه ، با دیدن ِ مهتا گفت
_میخوایید بشینید توی ماشین ، سرمانخورین
مهتا نوچی کرد و خودشو چسبوند بهم ، منم یکم از اون پتوی مسافرتی که دورم پیچیده بود و انداختم روش...اگه تا الانم دست دست کرده بودم واسه این بود که فکر کردم ، سهراب ِ احمق اون کاپشن ِ پوفی گندشو درمیاره و تن ِ این مادرمُرده میکنه.
_پس چرا نمیریم؟
_نمیخوایید تله کابین سوار بشین؟
با مهتا که صورتش سرخ شده بود نگاهی بهم انداختیم
_بریم؟
مهتا هاج و واج نگام کرد و دوباره پرسیدم
_بریم دیگه؟
زل زده بودیم به چشمای هم که کاپشن مهتا خورد به صورتمون...
_خاک تو سرت نکنن سهراب که یکم مهر و محبتی که توی من هست ، در تو نیست! بیشعور!
صورتمون یخ که زده بود ، با برخورد کاپشن و زیپش به لپم واقعا دردم گرفته بود.
مهتا کاپشنشو پوشید و هرچهارتامون سمت ِ تله کابین رفتیم.
_شماها برید من پایین منتظر میمونم.
با تعجب به عطا نگاه کردم

@romangram_com