#دلهره_پارت_362
مهتا برامون دست تکون داد و سهراب سمت ِ تاکسی رفت.
با اینکه سهراب اخم کرده بود ولی مهتا با روی باز بهش سلام کرد و اومد سمت ِ من و عطا...سهراب چمدون ِ مهتارو از تاکسی گرفت و کرایه رو حساب کرد ، عطا هم مثل من خیال ِ مهتارو راحت کرد که بابت این تاخیر اصلا نه به زحمت افتادیم نه مثل سهراب ناراحت شدیم!
سهراب چمدون ِ مهتارو توی ماشین خودش گذاشت و عطا به شوخی گفت که ماشین ِ ماهم جا داشت!
_من با ماشین شما بیام بهتره، سهراب خیلی عصبانیه
عطا هم حرف ِ مهتارو شنید ولی حرفی نزد
_مهتا جان ،هرجا راحتی بشین
اومد بره سمت ِ ماشینمون که سهراب صداش زد و در ِ کنار راننده رو براش باز کرد.
با خنده به شونه ی مهتا زدم
_خدا به دادت برسه ، میخواد ترورت کنه
مهتا که به نظر اصلا راضی نمی اومد ولی فکر کنم ترسیدکه جلوی عطا ، سهراب حرفی بهش بزنه و خجالت زده اش کنه ، برای همین رفت و سوار شد.
ماشین ِ من و عطا جلوتر از ماشین سهراب حرکت کرد ،
_فکر کنم الان تنها نموندن بهتر بود!
عطا هم خوب داداشمو شناخته بود.
_ولشون کن ، این دیگه آخرین فرصت ِ سهرابه ، یا تو این سفر میفته به دست و پای مهتا ، یا من ساغر نیستم یه شوهر ِ خوب و خفن برای مهتا دست و پا نکنم.
عطا اوه اوهی کرد و با خنده گفت
_پس قیام کردی
میوه هایی که از خونه آورده بودم و از صندلی عقب ماشین برداشتم
_دقیقا عطا ، بخدا از روی این دختر خجالت میکشم.اینهمه به خاطر لج و لجباری مادرش و بابای من ، خود خوری کرد و حرفی نزد که آقا سهراب هوا برش داشت و خودش شد یه سر ماجرا ، باورت نمیشه چه خانومی ای به خرج داد ، من جای اون بودم قید ِ شوهرمو میزدم !
_نه تو رو خدا ، هرچی شد قید ِ منو نزن
نیشم تا بناگوشم باز شد و لپشو کشیدم ، این چند وقت پنج شیش کیلویی که اضافه کرد ، اینقدر این مرد و جذاب و تو دل برو برام کرده بود که صبح ها که راهیش میکردم سرکار ، هم براش صدقه کنار میذاشتم هم سرنمازم دعاش میکردم.
_گوشت قربونی هارو بردی برای مامانت؟
یه تیکه سیب توی دهنم گذاشتم
_آره بردم.گوسفندش غولی بودا ، بریم شمال یه آبگوشتی بار بذارم،انگشتاتم میخوری
با خنده ،نگاهم کرد و در حالی که حواسش به آیینه ی کناریمم بود گفت
_فقط یه وعده رو خودمون درست کنیم ، بقیه رو از بیرون میگیریم ، توام باید استراحت کنی...مسافرت اومدیم واسه همین
روی خیارم نمک می پاشیدم که دیدم ماشین ِ سهراب اومد کنارمون ، شیشه رو عطا پایین داد
_جونم داداش؟
@romangram_com