#دلهره_پارت_361
تیکه مهتا عجیب چسبید و الحق که بجا بود ، بعضی وقتا باید حس ِ حسادت و توی مردها بیدار کرد.
_مهتا خانوم شما لطف دارید ، من هرکاری بکنم بازم جبران زحمت هایی که ساغر توی خونه میکشه ، نمیشه!
سهراب قاشق و چنگالشو پرت کرد روی بشقاب و گفت
_حالمو بهم زدین بابا...اه!
****
آخرین چمدون و توی صندوق عقب گذاشتیم ، قرارمون جلوی در ِ خونه ی ما بود ، با اینکه نیم ساعت از وقت ِ قرار گذشته بود ولی هنوز مهتا نیومده بود.
_پس کجاست؟
مثل عطا که یه زانوشو خم کرده بود و تکیه داده بود به جلوی ماشین ، منم تیکه دادم به شونه اش
_سهراب جان نگران بودی خودت میرفتی دنبالشون!
عطا نمیدونست که این حرف ها تو کله ی سهراب نمیره ،
سهراب افتاده بود به جون ِ شیشه ی جلویی ماشین و با حرص داشت تمیزش میکرد.
_ساغر تو بهش زنگ بزن
نمیخواستم حرص بخورم ، نفس عمیقی کشیدم و به نیم رخ ِ عطا نگاه کردم و در جواب سهراب گفتم
_گوشیم شارژ نداره
عطا سرشو سمتم چرخوند و گوشه ی لبش خندید
_دروغ گو!
با اینکه صداش خیلی آروم بود ولی ترسیدم سهراب بشنوه.
_ببخشید
ب*و*سی براش فرستادم و زبونشو روی لبش کشید ، با چشم های متعجب مشتی به شونه اش زدم و با خنده دستشو دور گردنم انداخت.
دستامو بغل کردم و کلافه پوفی کشیدم.
سهراب بالاخره تکونی به خودش داد و دستمال و شیشه پاک کن و انداخت صندوق عقب و درشو محکم بست.
حرکاتشو زیر نظر گرفته بودیم و عطا دم گوشم حرف میزد ، بهم میخندیدم و در گوشی حرف میزدیم و سهراب با اینکه میخواست وانمود بکنه خیلی خونسرده اما من برادرمو خوب میشناختم که چقدر داره خودخوری میکنه.
گوشی موبایلشو از جیب شلوار جین ِ تیرش درآورد و بعد یکم بالا پایین کردنش ، گوشی و چسبوند به گوشش
_مهتا کجایی؟
ابروم بالا پرید و عطا به پهلوم زد
_بهت میگم بیام دنبالت ، میگی نه ، الانم نیم ساعت مارو معطل کردی ،...بحث نکن با من...گفتم یا نگفتم؟
با توقف ماشین ِ زردی که کنارمون نگه داشت،سرهامون به سمت ماشین چرخید.
@romangram_com