#دلهره_پارت_360

ماشین ِ خوشگلمون دقیقا جلوی خونه پارک شده بود و عطا از پشت پنجره ی آشپزخونه دزدگیر و زد تا هردومون سوارش بشیم.
ذوق ماشین ِ جدید و نو و عطر ِ خوبی که داشت ، حسابی به وجودم آورده بود ، اونقدری که دلم میخواست وسط کوچه جیغ بکشم و خداروشکر کنم.
_این دوتا واسه ما نقشه داشتنا
دستامو دور فرمون چرخوندم
_آره مهتا ، منو بگو هی میگفتم این عطا چشه چرا ناراحته...بدجنس ها
مهتا دقیق همه جای ماشین و نگاه میکرد ، انگار که لباس خریده بود و میخواست جاییش زدگی نداشته باشه ،
غش غش خندیدم
_مهتای دیوونه ، بخدا لنگه ی سهرابی
خودشم خندش گرفت و سرجاش مثل آدمیزاد نشست
_کار خیلی خوبی کردین ، تو این گرونی خونه عوض کردن سخته ولی ماشین خودش یه قلکه...مبارک باشه چرخش بچرخه براتون
_وای کاش گواهینامه داشتم
_فکر خوبیه ، خودم بهت یاد میدم
دستمو روی دنده ماشین گذاشتم و الکی جابجاش کردم.
_وای مهتا خیلی ذوق دارم
برگشتیم بالا و میز شام و مردها چیده بودند ، سهراب یکم غر زد که برای چی یه ساعته توی ماشین نشستین و شماها مگه چقدر حرف دارین که خسته نمیشین؟ ولی ما همش سه ربع توی ماشین بودیم و برای مسافرتی که عطا پیشنهاد داد نقشه میکشیدم.
_عطا ، نمک آبرود میریم؟
آخرین ظرف و روی میز گذاشت و نشست
_بله ، با اجازتون خونه ام گرفتم ، یه خونه ی روستایی .
این عطا امشب میخواست منو بکشه؟
_وای قلبم
سهرابم اینبار مثل مهتا زد زیر خنده
_عطا دورت بگردم ، الهی ساغر فدات بشه که فکر همه چی رو میکنی.
سهراب چینی به بینیش انداخت و "زهرِماری" به عطا که میخندید گفت
_ساغر جمع کن خودتو ، بعضی وقتا ناراحتم که عطا جنسش با من یکیه!
عطا بهم اشاره کرد که حرص نخوردم از دست سهراب
ولی مهتا در جواب گفت
_عطا خان ، همیشه بهترین بوده ، دستتون درد نکنه که فکر خوشحال کردن ِ همسرتون هستید...!!

@romangram_com