#دلهره_پارت_359

یه ب*و*س براش فرستادم
_تو مراحمی نفس ،
نگاه انداختم به سهراب که زل زده بود به سقف پذیرایی!
_جناب شما تشریف نمیاری؟
سهراب پوزخندی زد و رو به عطا گفت
_فکر ماشین و کردین؟ با یه ماشین سخته...
سرمو چرخوندم سمت ِ نیم رخ ِ عطا،حقو داد به سهراب
_راست میگی ، ولی حالا شاید ماشینمون و تا اون موقع تحویل دادن
با ناراحتی لپمو روی اپن گذاشتم و رو به عطا گفتم
_مرخصیتون مگه همین هفته نیست؟
ادامو درآورد و لپشو نزدیک صورتم روی اپن گذاشت
_چرا همین هفته است
لب هام آویزون شد
_پش چرا میگی شاید ماشین و تحویل دادن؟!
مردمک ِ چشم هاش تکونی خورد و زل زد بهم!
_چون تحویل دادن!!
مات و مبهوت خیره شدم به خنده ای که هی روی لبش پر رنگ تر میشد.
_چی؟
سرشو از روی اپن برداشت و دستشو زیر چونه اش گذاشت
_ماشین پایینه
جیغ بنفشی که مدت ها بود نکشیده بودم ، اهالی خونه رو که هیچ ، اهالی ساختمون و خبر دار کرد.
ذوق زده دوییدم سمت ِ در و اگر سهراب پشت لباسمو نمیکشید ، باهمون پیرهن و شلوارک پریده بودم تو کوچه..
اصلا نفهمیدم چجوری شلوار و مانتو رو پوشیدم و شالو روی سرم انداختم.
با مهتا دوییدم توی راه پله و بی توجه به خنده های سهراب و آرامش عطا ، دکمه ی آسانسور و هی زدیم ، ولی انگار توی یه طبقه گیر کرده بود
_لعنتی...
_ساغر راه پله...
پیشنهاد مهتارو ، روی هوا زدم و از پله ها با خنده دوییدیم پایین.

@romangram_com