#دلهره_پارت_358
از ذوق ِ این خبر از روی مبل پریدم پایین و دوییدم سمت عطا
_عطا راست میگه؟
کتلت هارو روی دستش شکل میداد که گفت
_آره
رفتم نزدیکش
_پس چرا خوشحال نیستی؟
لبخند زد و کتلت و روی ماهیتابه گذاشت
_خوشحالم ، حواسم نبود بهت بگم.
چشمامو ریز کردم و به صورتش خیره شدم...نکنه پول ماشینمون و بالا کشیدن؟
_عطا...ماشینمون چی شد؟
_گفتن یه هفته دیگه تحویل میدن.
_عطا ناراحتی شام درست نکردم؟
قهقهه ی خنده هاش میتونست بهم امید بده که سر این مسئله ناراحت نیست.
دستمو دور بازوش حلقه کردم
_اگه پول ِ ماشینمون و بالا کشیدن ، خودتو ناراحت نکن! یه تجربست دیگه...!
چشم هاش گرد شد و نزدیکم اومد
_چی میشنوم؟!
با انگشتاش روی گوشش زد و بهم خندید
_عطا ، مسخره میکنی؟ جدی میگم ، ببین درسته که تو خیلی اهل حرف زدن نیستی ولی من فرق حرف نزدن هاتو باهم میفهمم.امروز تو فکری...
نگاهی به پشت سرم انداخت و سریع لپمو ب*و*سید.
_تو فکر ِ یه سفرم ،
صداش به اندازه ای بلند بود که سهراب و مهتا هم بشنون.
_به بچه های شرکت 4 روز مرخصی دادن ، بریم شمال؟
باعطا هردو تکیه دادیم به اپن ِ آشپزخونه و به مهتا و سهراب نگاه کردیم
_بریم؟
مهتا یکم فکر کرد و با خنده ی ملیحی که صورتش و قشنگ تر میکرد گفت
_من بدم نمیاد ..فقط مزاحمت میشم دیگه
@romangram_com