#دلهره_پارت_357
_مهتا ، حیف اینهمه روز و ساعتی که از دست دادین نیست؟ تو که اون سهراب ِ گهو میشناسی ، نمیشه کوتاه بیای؟
نون بزرگتری و توی ماست زد و گذاشت تو دهنش
_حرصم میگیره از این آرامشت مهتا ، واقعا تو دلت نمیخواد شب و روزتو کنار سهراب باشی...؟
فقط میخندید و تند و تند لقمه های نون و ماست و میپچوند تو دهنش!
_خاک تو سرت نکنن مهتا ،من یه روزم نمیتونم تحمل کنم بدون عطا باشم یا شب و دور از عطا بکپم! تو اگر عاشق داداشِ بدبخت ِ من بودی ، از دلتنگیش میمردی!
دستشو از جلوی دهنش پایین آورد و به زور نوشابه لقمه هارو قورت داد
_ساغر ، توام اگر خدایی نکرده با قهر و دعوای آنچنانی از عطا جدا میشدی ، چند سال طول میکشید تا همون لحظه های تلخ و فراموش کنی ، چه برسه دیگه به دلتنگی!!
البته که مهتای مادر مُرده حق داشت،من جای مهتا همون روزا مردم و زنده شدم.برای من قیامتی بود
_چی بگم...از یه طرف دلم براش داداشم میسوزه ، از یه طرفم برای تو...
وسط حرف زدنمون غذاهارو آوردن ،
چشمام برق زد و با اشتها اولین قاشق و توی دهنم گذاشتم.من و مهتا از قیافه های هم خندمون میگرفت ،
مثل گشنه هایی که انگار دو سه شبه هیچی نخوردن ،یه جوری افتاده بودیم روز میز که فرصت نفس کشیدن هم به خودمون نمیدادیم.
بعد غذا به زور مهتارو بردم خونه ی مامان مولود...
آخه واسشون کادو خریده بودم و دلم میخواست زودتر ببرم براشون.نیم ساعت بیشتر نشستیم ،
آخه مهرآیین خواب بود و بهترین فرصت برای یلدا بود که استراحت کنه ، برای همین زودتر پاشدیم و رفتیم خونه ی خودم.
از اونجایی که حس شیشم ِ عطا بهم نزدیک بود احتمال دادم سهراب و با خودش بیاره ، برای همین بهش پیام ندادم
از بس امروز راه رفته بودیم ، به محض رسیدنمون کف پاهامونو توی حموم شستیم و دوتایی روی زمین دراز کشیدیم و افتادیم به حرف زدن...
اونقدری که چشم روی هم گذاشتیم و دیدیم صدای خنده های سهراب و عطا از پشت در میاد و عین برق گرفته ها مهتا رفت توی اتاق و لباسشو عوض کرد.
_شماها که از ما خسته ترید
مهتا جلوی دهنشو گرفته بود و خمیازه میکشید
_سهراب اگر بدونی چقدر راه رفتیم امروز..پاشو کمک عطا شام درست کن
نوچی کرد و پاهای درازشو روی میز جلوی پذیرایی گذاشت
_عمرا ، گفتم که مهمون ِ من غذا از بیرون بگیریم ، خودش قبول نکرد
مهتا چشم هاش گیج خواب بود ، سرشو تکیه داد به مبل و رو به سهراب با لحن مجکمی گفت
_حقوقاتونو دادن؟
سهراب نیم نگاهی به مهتا انداخت
_آره ، پاداشم گرفتیم!
@romangram_com