#دلهره_پارت_356
دلم نیومد اذیتش کنم...عطا جدیدا خیلی حساس شده بود ، به شوخی میگفتم پول نداشتم فلان چیز و بخورم فرداش میدیدم پول واسم ریخته .الانم که میدونستم اوضاع برقرار نیست ، دست از این مدل شوخی هام برداشته بودم
_شوخی کردم.سفارش دادیم تا غذارو بیارن...عطا یه ماه از موعد ِ قراره ِ ماشین گذشتا..پولمونو بالا نکشن
با دهن ِ پر جوابمو داد
_نه نگران نباش
نگاهی به ساعت انداختم ،قرار بود یازده تا دوازده شب به نگرانی هام فکر کنم.
_باشه عزیزم.ولی حالا یه زنگ بزن بهشون.
لقمشو قورت داد و صدای غذا خوردنش به خنده ام انداخت
_الهی قربونت برم ...
_خدا نکنه ، پس من یکم دیر میام خونه ، برم دنبال این ماشین ببینم چه جوابی میدن
_باشه ، فعلا
_دوست دارم ساغر
جلوی سهراب اعتراف کرد و متوجه بحث سهراب باهاش شدم.
_منم دوست دارم نفس ، خدافظ
مهتا با خنده روی صندلی نشست و نون و توی ماست موسیر زد
_دل و قلوه دادنت منو کشته ساغر
شالمو جلو کشیدم و موهامو کامل فرستادم زیرش.
_قربونت ، کاش یکم تو یاد بگیری
با خنده چشمک زد بهم
_داداشت دیروز برام گل فرستاده
چشم هام از خوشحالی از حدقه بیرون زد
_بگو جون ِ ساغر
صورتش سرخ شد از خنده ای که میخواست جلوشو بگیره
_خودمم باور نمیشه
_حالا مطمئنی سهراب فرستاده؟
سرشو تکون داد و بالا تنه اش و تکیه داد میز...
_آره ، آخه دیروز سالگرد ازدواجون بود!
چی سالگرد ازدواج؟...نون ِ ماستیمو گذاشتم روی میز و با ناراحتی تکیه دادم به صندلی...یادش بخیر.چقدر ذوق و شوق داشتم واسه عروسیشون.سنم کم بود خیلی توی درگیری های خانوادگی نبودم ، ولی میفهمیدم که همه چیز رو به راه نیست ، برای طلاقشون چقدر گریه کردم.به مامان مونس میگفتم که با سهراب حرف بزنه و منصرفش کنه ، یا بره سراغ عمه...ولی...
@romangram_com