#دلهره_پارت_355
ساعد دست هامو ضربدری روی سینه ام گذاشتم
_با زبون خوش برو بخواب ،
سرشو خم کرد به سمت کابینت
_اون زیر دنبال ِ چی میگشتی!
ای عطا...من اگه تو رو نشناسم که ساغر نیستم.
خودمو عقب کشیدم و دستمال و توی لگن ِ وایتکس بردم.
_الان بهت میگم اون زیر چیه ، وایسا!
همینکه خواست بیاد سمتم ، دستمال ِ خیس و پرت کردم سمتش ،عطا آدم ِ خیلی تمیزی بود ، زیرپیراهن ِ سفیدش خیس شد و حتی کثیف...
_حقته ، برو لالا...بدو ببینم
قیافه ی مغمومی به خودش گرفت و زیرپیراهنیشو از تنش فاصله داد
_درسته که گفتن با جنس لطیف باید مهربون بود ولی...
نگاهشو از زیر پیراهنش جدا کرد و زل زد بهم...
_مجبورم ساغر
*****
خوبیه رفتن ِ این کلاسااین بود که با آدم های مختلف آشنا میشدی ، به یلدا هم پیشنهاد داده بودم بیاد ولی به هوای مهرآیین گفت نمیتونه.
بعد کلاس با مهتا قرار داشتم ،اومد دنبالم با هم رفتیم سه شنبه بازار...خرید ِ خاصی نداشتم ولی از اینجور بازارچه های کوچیک خوشم می اومد.
_ساغر چی میخوری سفارش بدم؟
_جوجه چینی
شماره ی عطارو گرفتم تا بهش بگم نهارو بیرون میمونم.از وقتی به هوای کلاس ها پامو از خونه بیرون میذاشتم ، هر دو سه ساعت آمارمو میگرفت که کجام و کی برمیگردم خونه...میگفت نگرانم میشه چون ساعت کلاسم موقع خلوتیه...
مهتا داشت سفارش هارو به گارسون میداد که عطا تلفن و جواب داد
_جونم ساغر خانوم
_سلام عشقم ، خسته نباشی ، سرنهاری؟
_آره با سهراب اومدیم سلف ، تو کجایی
مهتا بهم اشاره کرد که میره دست هاشو بشوره و بگرده
_من و مهتام اومدیم یه نون و ماستی بخوریم
خندید ...
_چرا نون و ماست ؟
@romangram_com