#دلهره_پارت_354

_ساغر به چی فکر میکنی؟
با ناراحتی چونه ام و بالا انداختم
_هیچی ، به کارت برس
بیرون اومدم از اتاق و درو بستم...کاش عطا غیر از همسر و خانواده توی کارم شانس میاورد.پسر به این بااستعدادی و مسئولیت پذیری ، آخه چرا باید گوشت تنش آب شه بابت ورشکستگی شرکتی که تهش حقوق ِ ماهی دو سه تومن بهش میدن؟
بعد از شستن ظرف ها ،وایتکس و از کابینت ِ زیر سینک درآوردم و توی یه لگن ِ کوچیک وایتکس و چند منظوره ریختم.
یواشکی رفتم سراغ عطا و دیدم داره کامپیوتر و خاموش میکنه ، بازم دلم براش سوخت ولی کاری از دستم برنمی اومد.
نفس سنگینی کشیدم و یه دستمال ِ بزرگ که درواقع لباس زیر ِ چند ماه ِ پیش ِ عطا بود رو توی لگن زدم.
_ساغرجان من دارم میخوابم..تو خوابت نمیاد؟
لب هامو ب*و*سید و بغلم کرد
_نه عزیزم برو بخواب من یکم آشپزخونه رو مرتب کنم ، بعد میخوابم
شونه ام و ب*و*سید و بابت غذا ازم تشکر کرد ، وقتی رفت دستشویی و بعدم اتاق خواب ...چراغ های پذیرایی و خاموش کردم ...با کم کردن پول قبض های تلفن و برق و گازم میشد صرفه جویی کرد.پولدارها از کجا اینهمه پول جمع کردن...همین حاج بابای خودم...مارو میکشت اگر یه لامپ اضافه میذاشتیم
برای اینکه میخواستم با وایتکس کار کنم تاپ و شلوارکمو درآوردم و گذاشتم روی مبل...دفعه پیش ، دلم برای عطا سوخت و دستشویی و توالت و خودم با وایتکس شستم ، گند زده شد به لباس هام و مجبور شدم بکنمشون دستمال پارچه ای !
سیم هنذفریم و جا زدم و یه آهنگ شاد برای خودم پخش کردم.به کُل تمرینی که مشاور بهم گفته بود و یادم رفت.بهمون گفته بود برای فکر و خیال و نگرانی هاتون ساعت مشخصی درنظر بگیرید ، مثلا بگید من از ساعت 4 تا 5 میشینم به مشکلات و نگرانی هام فکر میکنم و اگر قبل و بعد این ساعت ها نگرانی سراغتون اومد بهش بگید الان وقت مناسبی نیست.
من دیشب که عطا خوابید یعنی 1 تا 2 شب به مشکلاتمون فکر کردم ولی امشب...یه ساعت اومد جلو!
آهنگ شاد روحیه امو عوض میکرد ، همینطور که قر ِ ریز میدادم با یه دستمال نمدار اول کابینت هارو تمیز کردم و بعد با اون لگن کوچیکه افتادم به جون ِ کف ِ آشپزخونه...
آروم برای خودم شعرو زمزمه میکردم و دستمال و زیر کابینت میکشیدم که یهو دستی روی شونه ام نشست و یه مترپریدم بالا....
_وای قلبم...
صورت ِ سرخ عطا به خنده افتاد
_خدا قوت ، حواست کجاست
کف آشپزخونه دراز کشیدم و دستم و روی قلبم گذاشتم
_نمیری عطا ، قلبم اومد دهنم ، تو چرا نخوابیدی؟
بالای سرم دست به کمر ایستاد و نگاهی به سرتا پام انداخت
_والا سردرد داشتم گفتم بیام یه قرص بخورم که الان خود به خود خوب شدم!
چشماش زیادی داشت زوم میکرد ، زانوهامو سمت شکمم جمع کردم و زود نشستم
_برو از اون کابینت قرص بردار بخور!
ابروهاشو با شیطنت بالا انداخت
_تا وقتی این قرص ِ آرامبخش هست منو چه به ...

@romangram_com