#دلهره_پارت_353
_شاید کار واجب داشته باشن
اصلا دوست نداشتم وقت هایی که با عطا هستم سرم توی گوشی باشه ، برای همینم گوشی و سایلنت کردم و گذاشتم روی صندلی.
درسته که عطا وقت هایی که خونه می اومد خیلی خسته و درب و داغون بود ، ولی نیم ساعت که چرت میزد سرحال میشد و دل به من میداد...یا تو کارای آشپزخونه کمک میکرد یا واسه میز چیدن ، اوایل نمیخواستم کمکم کنه ولی بعدش دیدم آدمیزاده دیگه ، شاید پرو شد و پس فردا که من دو تا شکم پس انداختم و سرم شلوغ شد دیگه یادش رفت که زمانی توی آشپزخونه کمکم میکرد.
برای همین موضوعم کج دار و مریض باهاش طی میکردم ، نه بهش میگفتم کمک کن نه اصرار میکردم که کمک نکنه
اینجوریم که میشست پشت میز و دستپختم و میخورد ، تموم ِ خستگی ِ پای گاز وایسادن و از همه مهمتر اینکه بشینم سه ساعت فکر کنم که شام چی بپزم ، همه رو باهم درمیکرد.
_عطا ، ماشین چی شد؟
نمک و برداشت و ریخت روی سالاد ِ شیرازیش
_حله نگران نباش
دستمو زیر چونه ام گذاشتم و تو دلم به این فکر کردم که الان بچه ها تو گروه چی میگن!
البته که زنونگیِ هیچکدومشون به پای من نمیرسید! اوج ِ افتخاراتشون این بود که شوهرمون هر وقت از سر کار بیاد ، یه تن ماهی میندازیم تو قابلامه و یه برنجم بار میکنیم و تمام! نه سالادی نه ژله ای نه کوفتی که بشه با غذا خورد!
منم یه بار بهشون گفتم اتفاقا خیلی زنونگی دارم ، همیشه قبل اینکه از خونه برم بیرون سعی میکنم همه جارو مرتب کنم ، اوایل ازدواج که نه ولی این چند ماه آخر خیلی کم پیش می اومده که شام نپزم یا حوصله کارای مربوط به خونه رو نداشته باشم.
تا من اینو بهشون گفتم کلی دستم انداختن و مسخره کردن ، یه سریشونم گفتن اوایل ازدواجه ماهم اون اوایل سفره های رنگی مینداختیم ولی کم کم همه چی عادی میشه و حوصله هیچی و نداری...
با این دیدگاه ِ مثبتی که داشتند ، کلاس ِ روانشناسی و مشاوره زندگی زناشویی هم ثبت نام کرده بودند!
منکه کاری به این حرف ها نداشتم ، عطا اینقدر برای من شیرینه که هیچوقت عادی نمیشه ، تازشم شاید اونا مثل من نمیتونستند مردشونو بدهکار خودشون نگه دارن!!
خداروشکر من اگه مامان مولود حرفیم بهم نزد ،خودم به این مهم دست یافتم.
_سیر شدم.
بلند شدم و بشقابشو از جلوش برداشتم ، لیوان ِ آب و یه سره داشت میخورد که به محض جدا کردن لیوان از لبش اشاره کردم به بشقابا
_پاشو کمک کن
لبخند مصنوعی زد و چشم غلیظی که گفت بلند شد.
دلم میخواست عطا سر این کلاس ها می اومد و میفهمید چه زن ِ نمونه ای نصیبش شده!
صبح تا شب به جای رفیق بازی و ولگردی ، دل میدم به کارهای خونه که شب خسته و کوفته برگشت دولپی غذا بخوره و شکر ِ خدا کنه که ازدواج و سنت ِ الهی قرار داد.
بعد از شام خیلی زود چایی گذاشتم ، قران خوندش که تموم شد براش ریختم و بردم توی اتاق
همینطور که داشت صلوات میفرستاد دکمه ی کامپیوتر و روشن کرد و با تکون دادن ِ سر ازم تشکر کرد بابت ِ چایی...
یه مدت بود کارهای تایپ قبول نمیکرد ولی انگار اوضاع مالیمون نگرانش کرده بود.
با ناراحتی تکیه دادم به دیوار و دست هامو پشت کمرم قلاب کردم ، سینی و گذاشت روی میز کامپیوتر و پشت بهم نشست پای مانیتور...
دلم میگرفت وقتی اینجوری دنبال کار میرفت و وقت و بی وقت ، به فکر پول درآوردن بود..ناشکری نمیکنما ، یکی از همین خانوما میگفت شوهرم یه ساله نشسته خونه میگه من ده سال خرجتونو دادم حالا خسته شدم ، وقتشه شماها کارکنید!
وای اگر عطا که این همه داره به خودش سختی میده ده سال ِ دیگه پشیمون شده و خسته من چه گلی سرم بگیرم؟ منکه هیچی بلد نیستم ، استعدادیم جز خونه داری و شوهر داری ندارم...
@romangram_com