#دلهره_پارت_352

میز شام و با نیم ساعت تاخیر چیدیم و نشستیم پای خوردن قیمه ای که از غروب بار گذاشته بودم.
_ایندفعه کلاسمون درباره ی کنترل خشم بود...میگفت از مقایسه به شدت پرهیز کنید ، بعضی وقتا علت عصبانیت همین مقایسه ی خودمون با بقیست.مثلا چرا من کمتر از فلانی پول دارم ، یا مثلا چرا همکارم بیشتر از من رشد کرد...تمرین اولمون اینه که تا فکر مقایسه ی خودمون با دیگران به سرمون زد ، ازش فرار کنیم.
عطا با دهن ِ پر سری تکون داد و "چشم"ی که فقط به درد ِ عمه اش میخورد ، به زبون آورد.
_تازه گفت که یه سری کلمات و اگر موقع عصبانیتتون تکرار کنید ،خشمتون کنترل میشه ،مثل اینکه کلمه ها که "این ارزش نداره ، من کاملا آرومم"اینارو باید به دفعات تکرار کرد تا ...
عطا یه جوری داشت قیمه رو میخورد که اگر همین دم ِ ظهری عکس سلفیشو با سهراب نفرستاده بود واسم ، فکر میکردم کارگر ِ ساختمون شده!
بشقاب سبزی و ترشی و نزدیکش گذاشتم...وسط ِ اون کشتی گرفتن با برنج و قیمه گفت
_دیگه چی ، داشتی میگفتی ، منم میخوام این تمرین هارو انجام بدم.
با ناراحتی دستمو زیر چونه ام گذاشتم و نگاهش کردم
_تو مگه عصبانیم میشی که بخوای راه های کنترل با خشم و یاد بگیری؟
با لپ ِ باد کرده اش گفت
_آره ، همین امروز...
لقمه اشو قورت داد و ادامه ی حرفشو زد
_همین امروز ، با یکی بحثم شد ،
ترسیدم که نکنه با سهراب حرفش شده باشه
_با سهراب؟
ابروهاش بالا رفت و قیافه ی قشنگش بامزه شد
_با سهراب آخه؟ نه بابا یکی از ویزیتورها...رئیس اخراجش کرد
_نون بُری کردی؟
_نه عزیزم ، اخراجش ربطی به بحث ما دوتا نداشت ، قبلا هم خبط و خطا کرده بود رئیس کارو یه سره کرد.
یه کفگیر دیگه براش برنج ریختم و خداروشکر اونقدر گشنه اش بود که اعتراض نکرد ،من باید از این خستگی عطا سوء استفاده میکردم و تا عید یه چند کیلویی به وزنش اضافه میکردم.
_خودتم بخور ،
اگه بهش میگفتم باز رژیم گرفتم یه چیزی بارم میکرد ، برای همین نصف بشقابمو سالاد ریختم و یه توکه کفگیر برنجم اینورش ریختم
صدای پیام های تلگرام گوشیم زرت و زرت می اومد ، عطا نیم نگاهی به اپن ِ آشپزخونه انداخت
_واسه توئه؟
سرمو به بالاو پایین تکون دادم
_با خانوم های کلاس ، یه گروه تو تلگرام زدیم ، شوهرامونو که خواب میکنیم ، میریم اونجا حرف میزنیم.
خندید و با یه نیم خیز شدنش دست ِ درازش رسید به اپن و گوشی و برام آورد

@romangram_com