#دلهره_پارت_351
_خدا ازت نگذره چقدر مزه داد
یه دستشو روی گونه ی کبود ِ چپش گذاشت و با صدای بلند به حرفم خندید.
*****************
"عطا"
تعمیرکار بهم زنگ زد و بعد از کلی توضیح دادن ، قانعم کرد که باید قید ِ این ماشینو دیگه بزنم.
با اینکه توی این شرایط خرید یه ماشین لنگه ی خودش برامون سخت بود اما راضی شدم و بهش گفتم همونم رد کنه بره.
دیروز که به عارف زنگ زدم تا احوالپرسی کنم هرچقدر سعی کردم تا به زبونم بیارم که بدهیشو باهام صاف کنه ولی نشد.
خجالت کشیدم ...زحمت هایی که عارف برای من کشیده بود کم نبود ، روزهایی که مدرسه میرفتم و اون کار میکرد تا خرجمونو بده ، همه ی اون لحظه هارو یادم بود و حالا برای ده میلیون روم نمیشد حرفی به میون بیارم
با مشورت ِ ساغر تصمیم گرفتیم یکی از سپرده گزاری های توی بانک رو دربیاریم و با پولش پیش قسط ثبت نام ماشین رو انجام بدیم.
وقتی ماشین و ثبت نام کردیم ، یکی از همکارها یه ماجرایی و تعریف کرد که حسابی منو ترسوند ، بنده خدا چند ماه پیش یه مبلغی رو برای پیش ثبت نام ِ یه ماشین چینی ، پرداخت میکنه و بعد اون شرکت پولو بالا میکشه و همه چی میره رو هوا...
دیگه بعد از این حقوقم کم شدن ها و ماجرای تصادف چشمم ترسیده بود.همون روز رفتم دفتر نمایندگی و رک و پوست کنده بهشون گفتم که چقدر نگران ِ این مدت ِ یک ماهه ی تحویل ماشین هستم.
با توضیحاتی که داد یکم خیالم راحت شد و با اتوب*و*س برگشتم خونه...وقتی رسیدم اونقدر خسته و له بودم که بعد از دوش گرفتن ، روی مبل خوابم برد..اونم درست وقتی که ساغر داشت درباره ی مسئله ی مهم ِ روابط ِ زناشویی و مشاوره ای که رفته بود ، حرف میزد!
"ساغر"
منو بگو چند روز بود کلاس ِ مشاوره و روانشناسی ثبت نام کرده بودم که خیر ِ سرم دست از یه سری بچه بازی هام بردارم ولی مگه عطا میذاشت؟
با چه ذوقی داشتم براش تعریف میکردم که توی کلاس چی گفتن و چی شنیدم که یهو دیدم آقا هفت پادشاه و داره خواب میبینه.
همه ی ذوق و شوقم از حرف ها و نکات مهمی که یاد گرفته بودم خوابید!
تنها کاری که کردم این بود که تمرین هایی که خانوم دکتر گفته بود و روی یه کاغذ بنویسم و یکیشو بذارم توی کیف عطا تا محل کارش بخونه و یکیشم بزنم به در آشپزخونه.
پشت میز عطا نشسته بودم که صدام زد ،ناراحت بودم ازش و جوابی بهش ندادم تا اینکه با گیج و منگی و خوابالودگی اومد توی اتاق
_سلام
نگاه به ساعت انداختم...یازده شب بود!
_میخوابیدی تا صبح
با اون پاهای بلند و درازش که ایشالا همیشه قدم خیر برداره ، خودش و رسوند بهم و همونطور که پشت صندلی بودم بغلم کرد
_داشتی تعریف میکردی ،
پهلوشو نیشگون گرفتم
_بیدار شدی حرفای منو بشنوی یا شکمتو سیر کنی؟
_ببین از بوی قیمه ات که نمیشه گذشت ولی حرفاتم میخوام بشنوم.
این عطا ، هربدی که داشت ، یه خوبی ِ بزرگم داشت ، خوبیش این بود که قلق ِ این دل ِ صاب مُرده ی منو بلد بود ، با یکم نوازش و ب*و*س و بغل یه انرژی و ذوقی به من میداد که باور میکردم بغیر از خودم برای یه نفر دیگه ام چقدر مهمم و ضروری...!
@romangram_com