#دلهره_پارت_349

غذا که کوفتم شد ، هرچقدر عطا شوخی میکرد و سعی میکرد با حرف زدنش وانمود کنه که اتفاقی نیفتاده و طوریش نشده ،اما من میفهمیدم که باید چقدر به خاطر داغون شدن ماشینش ناراحت باشه.
هرکاری میکردم توی ذهنم ، نمیتونستم باور کنم عطا مسافرکشی میکنه.خودش گفت نه اما از عطا بعید نبود...همون اوایل آشنایی ، یا نه قبل ازدواج ، یه بار خودم بعنوان مسافر سوار ماشینش شدم ، بغیر از منم چند نفر دیگه از قبل سوار بودند...نکنه عطا شغل دومش این بوده و به من دروغ میگفته.
با اینکه قرار بود بیشتر بمونیم ولی دیگه حوصله نداشتم ، به عطا گفتم برگردیم خونه...
با اون ماشین درب و داغون تا یه تعمیرگاه رفتیمو عطا ماشین و همونجا گذاشت و بقیه مسیر و تاکسی گرفتیم.
توی راه هرچقدر حرف زد جوابشو ندادم ، این دومین دروغی بود که عطا به من میگفت ، اولیش قضیه مریم که مفصل هم برام توضیح نداده بود و حتی قبلترش بهم گفته بود عاشق کسی نبوده ، و حالا این ماجرا که باید میفهمید چقدر برای من مهمه.
من اصلا از شغل مسافرکشی خوشم نمیاد ، بدتر از اون اگر قوم و خویش هام عطارو در حال مسافرکشی میدیدن ، با خودشون چه فکری میکردند.منکه اینهمه سعی کردم مراعات وضع مالی عطارو بکنم ، کم خرج کنم یا به اندازه خرج کنم.اصلا چه دلیلی داشت اضافه تر کار کنه.البته حالا با این دروغ ها شک دارم که اون روزهایی که به بهونه شرکت دیر می اومد خونه ، کاری جز همین مسافرکشی انجام داده باشه.
وقتی رسیدیم خونه ، یک راست رفتم توی اتاق خواب و خودمو به جمع و جور کردن لباس هایی که دو سه روز روی بند مونده بود ، مشغول کردم.
هرکدومو که تا میکردم روی تختم میذاشتم ...عطا اومد توی اتاق و دکمه های لباسشو باز کرد و پیرهنشو انداخت توی سبد ِ بالکن...
_سرم درد میکنه ساغر ، یه قرصی چیزی...
_خودت برو بردار!
نوچی کرد و از اتاق بیرون رفت ، چند دقیقه بعد با یه لیوان آب اومد و روی تخت نشست.
_ار دستم عصبانیه خانومم؟
با همین حرفاش منو خر کرده بود این مدت...
_خوشگلم؟
نیم نگاهی به خنده اش انداختم و رومو برگردوندم.
_ساغر خب حرف بزن ، میدونی من و این سکوتت ناراحت میکنه ، باز ادامه میدی؟
زیرپیرهنی سفیدشو که توی دستم بود زدم روی بازوش
_آره ، مثل دروغ گفتن های تو ، میخوام لال شم که بفهمی چقدر از دستت عصبانیم...خسته نشدی عطا؟ برای چی به من راستشو نمیگی؟
_بهت حقیقتو نمیگم چون اونقدر توی هول و ولا میفتی و فکر و خیال میکنی که زندگیمون میره رو هوا!! بالا و پایین برای همه هست...ولی تو تحمل پایین افتادن های زندگی و نداری عزیزم.بهتم حق میدم ، خونه ی پدریت هیچوقت در جریان اتفاق های مالی و کم و کسری ها نبودی ، الانم نمیخوام نگرانت کنم ، مسافرکشی شغل من نیست خودتم خوب میدونی ولی یه وقتایی میبینم ماشین خالی داره میره ، کسی و ببینم سوار میکنم ، همین!
با ناراحتی زیرپیرهنشو از دستش کشیدم و با حرص تاش کردم
_به جای این حرفا بگو من تو رو بچه میبینم ، قاطی مسائل بزرگترها نمیکنمت ، این خیلی بهتره.
زیر لب یه چیزی گفت و از همون شلوار هایی که تا کرده بودم یکیشو برداشت ،همینکه شلوارشو پایین کشید کبودی رون پاش چشم هامو گرد کرد.خودشم انگار تازه متوجه شده بود.
دست کشید روی کبودی ها و گفت
_میگم چه درد میکنه
شلوارشو تنش کرد و اون یکی رو سمتم گرفت
_خواهش میکنم بندازش توی بالکن ، من دیگه بلند نشم.
با حرص بیرون اومدم از اتاق ، رفتم روی کابینت و پشت پنجره نشستم.دونه های برف با سرعت روی زمین میریختن و آب میشدن.

@romangram_com