#دلهره_پارت_348

_خوبم خانوم ، چیزی نیست قضا و بلا بود
رفتیم سمت تختی که توی حیاط بود و نشستیم.
حس میکردم هیچ خونی توی رگ های دست و پاهام نیست داشتم وا میرفتم که از حرف های بین سهراب و عطا و سامان فهمیدم که سمت شرق تصادف کرده
_تو...گفتی کارت نزدیکه
تا خواست جواب بده یهو سامان گفت
_خواهر منو میپیچونی؟ برای چی شرق بودی؟
مامان مونس با ترس و هول و ولا و یا حضرت گویان اومد توی حیاط...تا عطارو دید زد پشت دست خودش و با گریه چادرشو روی خونی که کنار پیشونی عطا بود رو گرفت.
آب قندی که سهراب برام آورد و خوردم تا جون بگیرم ، من باید میفهمیدم عطا چرا رفته بوده شرق تهران...
_اونجا چیکار میکردی عطا؟
_الان زخم و زیلی شدن ِ عطا مهمه یا اینکه چرا شرق بوده؟
با بغض به زخم های عطا نگاه کردم که مامان مونس با وسواس داشت شست و شوش میداد و با هر آخ گفتن ِ عطا روی قلبش میزد.
نهار که کوفتم شد ، از یه طرف غصه ی ماشینمون که دیگه عملا یه قراضه ی داغون شده بود و از یه طرف غصه ی زخم ها و کبودی های عطارو داشتم.
_خانومم ، خطررفع شده ها...برای چی بغض کردی؟
نشسته بودم روی تاب و عطا همینطور که تابم میداد باهام حرف میزد
_سه هفتست صبح زود میری شب داغون و له میای ، بهم میگی کارم عوض شد چون اونجا اذیت میشدم ، میگی سوال جوابت نکنم چون دلت نمیخواد بهم دروغ بگی یا با راست گفتنت دلمو غصه دار کنی ،امروزم که رفتی یه توکه پا به رفیقت سربزنی بعد سر از شرق تهران درمیاری...عطا داری چیکار میکنی؟
_واقعیت اینه که یه خانوم مسن دیدم با دختر و پسرش ، بندگان ِ خدا زیر بارون منتظر تاکسی بودن هیشکیم سوارشون نمیکرد ، من دلم سوخت زدم رو ترمز ، دیگه وقتی سوار شدن و گفتن میرن شرق ، روم نشد بگم مسیرتون دوره...خلاصه تو راه برگشت تصادف کردم.
تاب و نگه داشتم و سرمو چرخوندم سمت عطا
_مگه تو مسافر کشی میکنی؟
رنگ به رنگ شدن عطا ، بهم ثابت کرد که داره چیزو ازم پنهون میکنه.
_آره عطا؟
با تعلل بالاخره گفت
_نه به اون شکلی که تو فکر میکنی ، یه وقتایی ماشین داره خالی میره و میاد چهارتا مسافرم سوار میکنم!
دهن ِ نیمه بازم و با گذاشتن انگشت اشاره اش روی لب هام بست
_ادامه ی این بحث و موکول کنیم خونه ، باشه؟
انگشت اشاره اش و از روی لبم برداشت و مشمبای یخی که مامان مونس براش آورده بود و از زیر چشمش برداشت.
_بریم پیش بقیه ، گ*ن*ا*ه دارن ، به زحمتم افتادن من و توهم که اومدیم نشستیم اینجا...پاشو خانوم
دستمو گرفت و زخم روی دستش ،به چشمم اومد.

@romangram_com