#دلهره_پارت_347
_بگو بیاد سمت ما دنبال خونه ، راحت تر پیدا میکنه
_آخه من نمیدونم چقدر پول داره
سامان با چشم و ابرو بهم اشاره کرد ، نیم نگاهی به سهراب انداختم که حواسش به کار خودش بود و گفتم
_چیه؟
_میگم این مهتا و سهراب سگ و گربن هنوز؟
با ناراحتی سرمو تکون دادم
_خاک تو سر سهراب اینقدر دست دست کنه تا این دخترو شوهر بدم خودم!
سامان با خنده سرشو از روی پام برداشت و گفت
_آقاجان این دوتارو هی جلوی چشم هم قرار بدید ، وگرنه این سهرابی که من میشناسم ، یه عمر همینجور میمونه تا ثابت کنه مرد پای غرورش وایمیسته
خودم توی ذهنم نقشه هایی کشیده بودم.چند وقتی میشد که عطا میگفت دو سه روزه بریم شمال و منم وقتی بهش گفتم از سهراب و مهتابخواییم باهامون بیان ، عطا مخالفتی نکرد و تازه استقبالم کرد.
_پس شوهرت کجاست؟
با ناراحتی به ساعت مچی ِ جدیدی که عطا واسم خریده بود نگاه کردم،قرار بود یه ساعت پیش بیاد...دیر کرده بود.
شمارشو گرفتم و با کف دستم به پیشونی ِ بلند سامان کوبیدم تا سر ِ سنگینشو از روی پاهای نحیف ِ من برداره.
برای خودم توی حیاط راه میرفتم و منتظر بودم تا عطا جوابمو بده.
_جانم ساغرخانوم
_اینجوری که تلفنو جواب دادی فهمیدم از خونه ی بابام دوری و یه ساعت دیگه ام نمیرسی!
بلند بلند خندید
_اتفاقا پشت درم.
تلفن و قطع کردم و دوییدم سمت در ، طوری که سامان نگران شد و پرسید چی شده.
ولی تا درو باز کردم و عطارو با صورت زخمی دیدم ، یه جیغ بلند و بنفش کشیدم که به ثانیه نرسید که سامان و سهراب رسیدند جلوی در...
یه لحظه حس کردم زیر پام خالی شد و اگر خود ِ عطا حواسش بهم نبود،افتاده بودم روی زمین...
_چی شده عطا؟
سهراب و سامان دور ِ عطارو گرفته بودند و ازش سوال میپرسیدن ولی من مات کبودی ِ روی پیشونیش بودم.
_هیچی نشده ، یه تصادف ساده بود!
سامان در و باز کرد و رفت بیرون...وقتی برگشت با حرص رو به عطا گفت
_سادست؟ نصفه ماشین جمع شده حواست کجا بوده؟
عطا پیشونیم و ب*و*س کرد و بهم نگاه کرد
@romangram_com