#دلهره_پارت_346

لحاف و کشید تا روی شونه هام و خم شد و لبمو ب*و*سید
_خوب بخوابی عزیزم
******
صبح وقتی برای نماز بیدار شدم ، ساغر کنار مهرآیین غرق خواب بود ، نمیدونم چرا دلم نمی اومد بیدارش کنم تا نماز بخونه...ناچارا یه بار صداش زدم ، خیلی زود پلکش پرید و نشست
_چی شده؟
موهای بهم ریخته و لباس نامرتبش به خنده ام انداخت
_پاشو نماز خانوم
موهاشو خاروند و با حالت گیج و منگی در حالی که سرش روی گردنش می افتاد،نامفهوم زمزمه کرد
_نماز چیِ؟
اگر مهرآیین نبود حتما به خنده هام اجازه میدادم که خواب و از سر ِ ساغر بپرونن...
دستمو دور ِ بازوش انداختم و تا حمومی که توی اتاقم بود بردمش
_اینجا کجاست؟
انگشت اشاره ام و گاز گرفتم تا نخندم
_حموم
خم شده بود که یهو کمر صاف کرد
_عطا..حموم؟
_بابا آوردمت وضو بگیری ،میخوای برو پایین
صداقت ِ حرفمو زود باور کرد
_باشه ممنون
یه جوری وضو میگرفت که به نظر با ارفاق میشد وضو گرفتنشو قبول کرد ، ولی اونقدر گیج خواب بود که دلم نیومد چیزی بگم.
مراقبش بودم که یه وقت زمین نخوره ، جانمازشو انداختم و چادر و دستش داد ،میتونست رکورد هایی که قبل از خودش به جا گذشته رو بهبود ببخشه!!
یه طوری نماز خوند و جانمازشو جمع کرد و کنار مهرآیین دراز کشید که شاید در این مدت ِ فاصله زمانی من کمتر از ده پلک زدم!
قرآن خوندم و تصمیم گرفتم حالا که همه خوابند ، خودم صبحانه رو آماده کنم.
******************
"ساغر"
_مهتا میگه صاحبخونش کرایه رو زیاد کرده میخواد خونه رو پس بده.
سهراب جوجه کباب هارو باز میزد و مثلا به روی خودش نمیاورد ولی سامان که سرش روی پام بود و باهم داشتیم گوجه میخوردیم گفت

@romangram_com