#دلهره_پارت_345

نیم خیز شدم
_پس بچه رو برو تحویلشون بده ، ماهم بریم خونه ی خودمون!
غش غشِ خنده های ساغر ، منو از حالت جدی و عصبی بیرون میاورد.
پشتمو کردم بهش و لحاف و روی خودم کشیدم
_عطا ، میخوای بخوابی؟
با لب های بسته اوهومی گفتم و دوباره پرسید
_یعنی من تا صبح تنها بیدار بمونم؟
جوابی بهش ندادم ولی بعد چند دقیقه که تازه چشمام داشت گرم میشد ، لحاف و از روی کشید و با مهرآیین درست کنارم دراز کشید
_خدایی دلت میاد وقتی این بچه بیداره بخوابی؟ چشماشو نگاه کن ، به تو عارف رفته...یکم به بچه ی برادرت محبت کن مَرد!
با یه چشم بسته و یه چشم باز خنده ی پر شیطنتشو دیدم و بعد دست و پا زدن های مهرآیین و که به جرئت میشه گفت ساغر و میشناخت و نسبت بهش عکس العمل نشون میداد
_الان چیکار کنم ساغر جان
صورت گردش از بعد مریضی و سقط جنین لاغر شده بود ولی هنوز بانمک و شیرین بود خنده هاش
_عطا گشنمه
چشم غره بهش رفتم و بلند شدم نشستم تا مهرآیین و بغل بگیرم
_میخواستی شام بخوری ...من الان برات غذا گرم نمیکنم.
شونه هاشو بالا انداخت و درست رو به روم چهارزانو نشست
_اشکالی نداره
اشاره کرد به خنده های مهرآیین و لب های کوچیکش
_نیگاش کن...وای خدا چه کیفی میکنه ها ، البته این کیف و فقط ما زنا میفهمیم!
_ماهم اندازه ی خودمون میفهمیم
_نخیر..اندازشو وقتی میفهمی که یه شکم بزایی ، بیخود خودتونو به ما نچسبونید.
خندیدم و انگشت اشاره ی مهرآیینو که داشت نزدیک صورتم می اومد ب*و*سیدم
_وای عطا اگر خدا به ما بچه نده چی؟
پیشونی مهرآیین و ب*و*سیدم و بچه رو سمت ساغر گرفتم
_بیا بگیرش من خوابم میاد
بچه رو ازم گرفت و سرمو روی بالش گذاشتم
_شبت بخیر

@romangram_com