#دلهره_پارت_344
تخم مرغ هارو توی ظرف شکوندم و ساغر یک چهارم لیوان روغن ریخت
_قهر کردی عطا؟
_نه
_پس چرا نگام نمیکنی
نیم نگاهی بهش انداختم و چشم هاشو فرم بامزه ای درآورد و شروع کرد به تند تند پلک زدن...
خندیدم ..
_جای اینکارا ، یکم دلت به حال من بسوزه
صداشو تا جایی که میتونست پایین آورد
_الهی ساغر قربون اون نگاهت بشه ، خب امشب و بمونیم اینا یه شب راحت بخوابن...گ*ن*ا*ه دارن
_حرفشم نزن ساغر! شب برمیگردیم خونه.
******************
تشک هارو توی اتاق بالا کنارهم انداختیم و عارف یه پارچ آب و یخ آورد بالا...
_ببین این زن ِ تو ، شام که نخورد ، میوه ام لب نزد ، شب اگر ضعفی چیزی کرد بیا غذا داغ کن ، مامان مونس بیدار نمیشه.
_باشه ممنون.
پارچ و گرفتم و از پله ها بالا رفتم ولی دوباره صدام زد
_عطا...؟؟
ایستادم و برگشتم سمتش
_جانم؟
خندید و با حالت زنونه ای گفت
_کیکت خیلی خوشمزه بود
پله هارو بالا رفتم و در اتاق بالایی که اتاق مجردی های خودم بود بستم.
ساغر ،مهرآیین و روی پاش گذاشته بود و تکونش میداد
_بیا عموی بد اخمتم اومد!
پارچ و روی میز گذاشتم و روی تشک خودم دراز کشیدم
_عارف از خوشحالی تو پوست ِ خودش نمیگنجید!
ساغر با خوشحالی دست های کوچیک ِ مهرآیین و گرفته بود و تکون میداد
_گ*ن*ا*ه دارن خب ، حالا یلدا میگفت از استرس بچه میدونم خوابم نمیبره
@romangram_com