#دلهره_پارت_343

ساغر بچه رو بغلم داد و دم گوشم گفت "قربونت برم که بابا شدن بهت خیلی میاد"
لبخند زدم و مشت کوچیک ِ مهرآیین و ب*و*سیدم.
عارف که حسابی خسته و دمغ بود کمتر سر به سر ساغر گذاشت ، فکر کردم شاید به مشکل بی پولی خورده ولی گفت به خاطر کم خوابی ِ مهرآیین ، نه یلدا خانوم خواب درست و درمون داره نه عارف شب ها که خونه میاد ، میتونه راحت بخوابه.
مامان مولودم به خاطر دستش نمیتونست بچه رو زیاد بغل بگیره .به هرحال بچه ی به این کوچیکی حواس جمع میخواست برای مراقبت.
_زیر چشمات گود افتاده ، بگم عطا چلوگوشت درست کنه بخوری جوون بگیری؟
مامان مولود پیشونی ساغرو ب*و*سید و اشاره کرد به یلدا خانوم
_من خوبم مادر ، این بچه خواب و خوراک نداره
ساغر زل زد به صورت ِ مهرآیین و با لحن بچگونه ای بهش گفت
_چرا شبا نمیخوابی
عارف از اون طرف بلند گفت
_شبا؟ روزام نمیخوابه...
ساغر با ناراحتی به یلدا خانوم نگاه کرد
_واقعا؟
با یه نیم نگاه به یلدا خانوم هم میشد فهمید که چقدر خسته است.
دم دمای غروب که فوتبال تموم شد به ساغر گفتم که بریم خونه.ولی مامان مولود که انگار تازه با عروس هاش خلوت کرده بود ، مهلت نداد تا ساغر حرفی بزنه و گفت باید شامم بمونیم.
توی آشپزخونه مواد اولیه کیک آماده ای که عارف خریده بود و روی میز چیدم.
_کیک میخوای بپزی؟
شیشه ی شیر مهرآیین و تکون میداد که تکیه داد به بازوم.
_ساغر ،بعد شام زود پا میشیما!
اخم هاش توی هم رفت
_وا ، حالا خوبه خونه ی مامان خودتیم.خب بمونیم دیگه.
نگاهی به بیرون انداختم و چون کسی حواسش نبود صورتشو ب*و*سیدم
_یه قولایی داده بودی
خیلی زود منظورمو فهمید و با ابروهایی که بیش از حد بالا رفته بود ، نگاهم کرد
_خجالت بکش ، بی حیای بی تربیت.
ناله کردم از دستش
_ساغر خدا ازت نگذره ، من دیگه هیچ حرفی با تو ندارم.

@romangram_com