#دلهره_پارت_342

تکیه دادم به صندلی ...
_برید بخش منابع انسانی ، من نمیتونم کمکی کنم.
نوچی کرد و رفت سمت میز سهراب ، ولی هنوز به دو قدمی ِ میز سهراب نرسیده بود که سهراب از پشت میز بلند شد و با لحن جدی و محکمی گفت
_واسه منم باز نمیشه!
ولی همین چند دقیقه پیش دیده بودم که صفحه ی نرم افزار هلو باز بود.
خندمو پنهون کردم و به صفحه گوشیم نگاهی انداختم ، پس خواب بود خانوم کوچولوی من...
شرکت یه جورایی بهم ریخته بود ، یه خبرایی بود که میشد از پچ پچ بچه ها فهمید ، ولی من و سهراب ، کاری به این کارها نداشتیم ، تا اینکه صدای داد و بیداد از طبقه ی بالا اومد...یه سری ها رفتن ببینن چه خبر شده ، با اینکه منم دیگه کنجکاو شده بودم ولی همون پایین موندیم.
_فکر کنم ورشکست شدیم رفت!
تکیه دادم به میز و دستمو توی جیب شلوارم فرو بردم و در حالی که چایی ِ تازه دم ِ شرکت و میخوردم ، حرف ِ سهراب و تصحیح کردم
_فکر کنم داریم بیکار میشیم!
شونه ی چپش و تکیه داد به چارچوب ِ ورودی و از پله ها نگاهی به بالا انداخت
_لال شی عطا! من که از هفت دولت آزادم تو خرج خواهرمو میخوای چجوری دربیاری
جمله ی اولش و شبیه ساغر گفت ، خندیدم
_روزی دست ِ خداست ، تهش میریم مسافرکشی!
سهراب که انگار جدی جدی ترسیده بود ، بهم توپید
_میشه اینقدر آروم نباشی! در ضمن تو که واسه مهتا کار پیدا کردی ، منم میفرستی همون شرکت!
پوزخند زدم
_یعنی به حقوق نصف اینجا راضی میشی؟
_آره!
_واقعا آدم به خاطر عشقش یه وقتایی باید...
نذاشت حرفمو کامل کنم و از خالی بودن طبقه پایین استفاده کرد و یه مشت و لگدی بهم زد که نمیدونم چرا ه*و*س کرده بودم!
سهراب اصلا نمیذاشت من دوری ِ عارف و احساس کنم!
یه ساعت بیشتر طول نکشید که اخبار دقیق و موثق توسط منشی شرکت که همچین از سهرابم بدش نمی اومد ، به گوشمون رسید.
اوضاع شرکت بهم ریخته بود ، البته گویا یه شبه اتفاق نیفتاده بود ولی دزدی چند نفر از پرسنل یا ویزیتورها ، کارو خراب تر کرده بود.
با اینکه فکرم خیلی مشغول شده بود و نگران ِ آینده ی کاریم بودم ولی وقتی رفتم خونه و حاضر شدم تا با ساغر بریم خونه ی مادرم ، حرفی نزدم و وانمود کردم که همه چی مرتب هست.
از وقتی رسیده بودیم خونه ی مامان مولود ، ساغر از کنار مهرآیین که یکمم حال ندار بود ، جُم نخورد.
حتی برای خودش میوه ام پوست نکند ، بشقاب میوه ی خودم و بردم و جلوش گذاشتم.

@romangram_com