#دلهره_پارت_341

یهو از حرفی که زدم غافلگیر شد...
_مریم مثل تو کم حرف بود؟ یا مثل من شیطون؟
اخم هاش توی هم رفت ،
_ساغر...چرا دوباره بحثشو باز میکنی؟
_یه سوال ساده پرسیدم ، چرا عصبانی میشی ، مثل من بود یا نه!
_خودتو با کسی مثل مریم ، یا...با هیچکس مقایسه نکن ،اون یه آدم ِ دروغ گو بود که منو خر فرض کرده بود! من اگر عصبانی میشم برای اینه که خودتو با اون مقایسه میکنی.
آب دهنمو قورت دادم و پر استرس خندیدم
_خب حالا ، میدونم دوسم داری ، فشار نیار به خودت!
نگاه خیرش به ثانیه نکشید که ازم برداشته شد و خندید
_دیوونه!
دستشو روی قلبش گذاشت و به ارادتی که بهش نشون دادم گفت
_مخلصم
***************************
"عطا"
حساب کتابمون بهم ریخته بود ، از بالا دستور داده بودن که تمام ِ موجودی های انبار و چک کنند و به ما هم دستور داده بودند چک های ویزیتورها رو چه اونایی که پاس شده بودند چه نه ، همه رو از اول حساب کنیم.
از کارهای تکراری بدم می اومد ، عادت داشتم توی این چند سال طوری حساب کتاب کنم که مجبور نشم از اول ِ ماه همه عدد ها رو جمع و منها کنم.
از این کار تکراری ، خسته شده بودم و فقط حرف زدن با ساغر میتونست روحیه ام و بهتر کنه ، شمارشو گرفتم ولی احتمال دادم شاید خواب باشه برای همین دو سه تا بوق که خورد و جواب نداد تلفن و قطع کردم.
برام چند تا پیام توی تلگرام فرستاده بود ، یکیشو جوک بود و یکیش برداشتش از جوک...با خنده دستامو پشت سرم گذاشتم و تکیه دادم به صندلی...
_به چی میخندی مرد ِ مومن؟
سهراب از من خسته تر بود انگار...بد نبود نگاهی به جوک هایی که ساغر برام فرستاده بود مینداخت.بلند شدم و گوشیم و جلوی صورتش گرفتم.
اولش مقاومت کرد ، اونم به خاطر دیدن اسم ساغر بود انگار ، ولی بعد به پیام دوم و سوم که رسید صدای خنده ی هردومون بقیه کارمندای ترسیده و خسته رم به خنده انداخت
با اومدن یکی از خانوم های اتاق بغل ،برگشتم پشت میزم ...
_ببخشید ، نرم افزار برای شما باز میشه؟
نگاهی به صفحه کامپیوتر انداختم ..به نظر همه چی رو به راه بود
_بله خانوم خالقی ،چطور؟
از اون طرف میز خم شد سمت ِ منو کامپیوتر و خودم و یکم عقب کشیدم.بوی عطرش بینمو چین انداخت ، انگشت شصتمو زیر بینیم گرفتم و به همکار ِ میز کناری نگاه کردم که با اشاره ی چشم و ابرو به سهراب چیزی میگفت.
_ببینم ، اِوا پس چرا واسه من باز نمیشه؟

@romangram_com