#دلهره_پارت_340
توی همین قدم زدن ها حاج بابا اومد سراغم ، فهمیدم میخواد یه چیزایی بگه و حدسمم درست بود ، از مهتا پرسید و رابطش با سهراب...انگار که حاج بابای بنده خدا اصلا به روی سهراب نیاورده بود و ازش نپرسیده بود.منم تمام ِ اطلاعاتی که داشتم و بهش دادم ، البته به جز جریان ِ سقط ِ بچه ی مهتا...
یه جوریم پیاز داغ ِ تنها و معصومیت ِ مهتارو زیاد کردم که حاج بابا همینجوری رفت تو فکر و آخرای حرفم و دیگه یکی درمیون میفهمید یا در جوابم سر تکون میداد.
_ساغر جان ،میگم یه هفته است به مامانم سرنزدیما!
اومدم بگم مامان شما سرش گرم ِ نوه ی پسریشه ، ولی خودمو کوچیک نکردم
_اتفاقا دل ِ منم براش یه ذره شده ، فرداشب هماهنگ میکنی بریم؟
_باشه ، پس صبح زنگ میزنم
به لبخند عطا ، از ته دلم جواب دادم ، آدم باید تو زندگیش ، علی الخصوص توی ارتباط با خانواده ی شوهرش سیاست داشته باشه!
_ولی حق با سامان ِ رنگ و روت خوب نیست ، دکترم که نرفتی
با صدای عطا ، نگاهمو از صفحه ی گوشیم و عکس لباسی که اینترنتی برای مهتا سفارش داده بودم و گرفتم
_رفتم سونوگرافی گفت هیچ مشکلی نیست ، میتونی یکی دیگه درست کنی!!
از جمله ای که گفتم خندش گرفت
_مگه درست کردنش به این راحتیه!
چشم و ابرویی برای اون صورت ِ مظلوم اما شیطونش اومدم
_واسه تو که راحته ، آقا یه جوری مارو حامله کرد که فکر کردم پشه لگدم زده
پرتاب خنده هاش و کشیدن ِ دستش روی صورتم ، به قهقهه ام انداخت
_ساغر ، عاشقتم ، پیر نمیشم با تو!
نفسمو مثل یه آه ِ جگرسوز بیرون فرستادم
_ولی داری پیرم میکنی عطا
همینطور که رانندگی میکرد ، خندید و گفت
_اِ...چرا؟
خودمم دلیل بحثی که راه انداخته بودم و نمیدونستم ، ولی کمم نیاوردم.منتهی عطا چه مشکلی داشت که من بابتش باید پیر میشدم؟
_نگفتی ، چیکار کنم پیر نشی ، من تورو همینجوری دوست دارم ، همینقدر...
_خل و چل؟
ابروشو بالا انداخت
_اینو نمیخواستم بگم ، همینقدر شر و شیطون بمون ، تو عمرم فکرشم نمیکردم یکی و پیدا کنم که صد و هشتاد درجه باخودم فرق داشته باشه ، تهش خیال میکردم یکی مثل خودم شاید پر حرف تر نصیبم بشه!
بی فکر گفتم
_مثل مریم؟
@romangram_com