#دلهره_پارت_339

_ه*و*س آشپزی کردم ، بگید چی درست کنم
سهراب خیلی جدی گفت
_کتلت البته عطا خوب درست میکنه نه تو!
مهتا گوشه ی دهنشو خفیف کج کرد
_ایندفعه رو با دستپخت من میخوری ، ساغر تو چی دوست داری؟
لب هامو به نشونه ی فکر کردن غنچه کردم و به غذاهایی که این مدت ه*و*س کرده بودم فکر کردم
_آهان مرغ آب پرتقالی ، همه چیشم داریم.
مهتا به صورت ِ با لبخند عطا نگاه کرد و گفت
_شماهم که...
عطا خندید
_من هردوی این غذاهارو دوست دارم ولی ترجیحا سالاد باشه!
مهتا چشمی گفتم و دستمو گرفت ، باهم رفتیم توی آشپزخونه ، منو نشوند پشت میز و بهم پیاز داد تا پوست بکنم ، ولی عطا دلش نیومد و به هوای برداشتن یه لیوان چایی نشست کنارم و کارهایی که مهتا داده بود تا من انجام بدم ، عطا زود و تند انجام میداد
یکم که گذشت صدای حرف زدن و گاهی خنده های کوتاهمون بلند شد و سهراب برای اینکه از قافله عقب نمونه اومد توی آشپزخونه ، البته اونم به بهونه ی برداشتن ِ قند ، ولی وقتی مهتا کاهو هارو سمتش گرفت و گفت "خردش کن" دیگه نتونست مقاومت کنه و هر چهارتامون مشغول کار و حرف شدیم.
*********
بعد سه روز که حالم جا اومد و تونستم از این حالت درازکش بیرون بیام ، به عطا گفتم یه سر به خانواده ی خودم بزنیم.
دلم برای همشون تنگ شده بود ، عطا کلی تو ماشین دوباره نصیحتم کرد که تیکه نندازم و اخم نکنم ، خدا شاهده اگرم نمیگفت همچین تصمیمی نداشتم، بعد افتادن بچه ام، دل و دماغ این دلخوری ها از سرم افتاده بود ، یعنی وقتی تا الان متوجه نشده بودن که چقدر ازم غافل شدن ، تیکه انداختن های من ، فقط خودمو کوچیک میکرد جلوشون ،
برعکس تا رسیدیم وقتی عزیز بغلم کرد ، چند دقیقه همینجور موندم ، خیلی دلم گرفته بود ، کلی حرف داشتم که باهاش بزنم اما ، خب نمیشد.
بعدم حاج بابا جانم و بغل کردم که برای دخترش به سلیقه ی خودش یه پیرهن گل گلی خریده بود ، سهراب که حسابی مسخره کرد لباسمو ، حتی وقتی سامان یه سر اومده بود تا بدهیشو به سهراب بده ، لباسو که دید به شوخی بهم گفت باور کن لباس و حاج بابا برای مامان مونس خریده بوده ولی دلش سوخته به تو داده...
حاج بابای من مثل خودم اهل دروغ نبود ، اینقدر سهراب و سامان اذیتش کردن که آخر سر جون ِ خودمو قسم خورد و گفت برای خودم خریده.
با اینکه تا حالا این مدلی لباس نداشتم ولی همینکه حاج بابا گفت یهو تا چشمش به این پیرهن و گل های صورتی قرمزش افتاده و یهو به یاد من افتاده ، نیشم تا بناگوشم باز شد و انگار دنیارو خدا بهم داد .
هرکاری کردم باز نشد که به روی سامان نیارم بی وفاییشو ، جواب شوخی هاشو یا نمیدادم یا یکی درمیون به حرفاش میخندیدم.خودشم فهمیده بود ، هی ب*و*سم میکرد و سر به سرم میذاشت ، آخر سرم موقع رفتن به عطا تیکه انداخت و گفت چیکار کردی با خواهرم ، رنگ و رو نداره!
بمیرم برای تاج ِ سرم که همه ، همه چی رو انداختن گردنش و تازه بهش تیکه ام میندازن! دیگه خودم میدونم که تحمل من به تنهایی اونم با این وضعیت بد ِ روحی روانی چقدر سخته!
عطا که جواب ِ تیکه سامان و نداد ولی من از نبودن ِ حاج بابا استفاده کردم و جلوی همه ، گونه ی عطارو ب*و*سیدم و گفتم تاج ِ سرمه،
بعدم زدم تخت سینه ام و گفتم "قربونت بره ساغر"
سهراب که بلند بلند میخندید و مامان مونسم سرخ و سفید شد ، ولی سامان حسابی حرصی شد و گفت تلافی میکنه
پرویی تو خونه ماست ، یعنی تنها ارثیه ی شیرین و تلخی ِ که سینه به سینه و نسل به نسل بین ما میچرخید
مثلا قرار بود یه ساعت بشینیم و برگردیم ولی مامان مونس نذاشت و برای شام غذا پخت ، بعد مدت ها توی حیاط برای خودم قدم زدم ، با اینکه سرد بود و سوز می اومد ولی هوای برفی و خنکی که داشت جیگرم سرحال میاورد.

@romangram_com