#دلهره_پارت_338

_ساغر من تنها بودم ، ولی تو...عطا کنار بود ، من و سهراب الان پیشتیم...من حتی جرئت نکردم به مادرم بگم.
یه لحظه خودمو جای مهتا گذاشتم ، من اگه بودم...
_وای مهتا ، الهی بمیرم برات..چرا زودتر بهمون نگفتی
بغلش کردم و اینبار با صدای بلند شروع کردم به گریه کردن ، هرچی مهتا سعی میکرد در گوشم حرف بزنه و با نوازش هاش آرومم کنه بی فایده بود ، چون من دردشو کشیده بودم مفهمیدم چه لحظه های سختی و داشته ، و از همه بدتر اینکه هیچکس کنارش نبوده تا بهش دلداری بده.
_ساغر جانم تورو خدا ، صدات میره بیرون ،ساغرم...عزیزم...
فقط چند جمله تونستم بگم ،
_ببخش مارو مهتا ، ما بهت بد کردیم.سهراب ازهمه بدتر!
تازه میفهمم چرا با وجود ِ علاقه ای که کم کم سهراب داشت بهش نشون میداد اون هنوز سرسختی میکرد و نتونسته بود با دلش کنار بیاد.
_تو عزیزدل ِ منی ساغر ، تموم این سال ها اگر زنگ های چند وقت به چند وقت تو نبود ، شاید دیگه سهرابم فراموش میکردم! ولی تو وقتی ازش میگفتی برام ، از اینکه جایی خواستگاری نمیره از اینکه اسم منو که جلوش میاری بهم میریزه و از هر رفتارش یه نشونه بهم میدادی که ثابت کنی بهم سهراب هنوزم به فکرمه و نتونسته فراموشم کنه ، بهم امید میداد ، سرپا نگهم میداشت.من همه رو بخشیدم ،خودت بهتر میدونی مقصر اصلی خانواده ی من بودن نه شماها ، من از اولم غرور سهراب و میشناختم و انتخابش کردم.هیچ گله و شکایتیم الان ندارم ، برات تعریف کردم تا بدونی به خاطر عطا ، به خاطر من ، به خاطر سهراب به خاطر مادرشوهرت و مادرت و به خاطر همه ، باید بشی ساغر ِ روز ِ اول...حق نداری ضعیف باشی ساغر ، این حقو هیچکس بهت نمیده.حتی من...دو روز بهت مهلت میدم برای بچه ات عزاداری کنی ، اما مخفیانه ، دیگه به اندازه ی کافی جلوی عطا گریه کردی ، این دو روز توی تنهایی هات گریه کن ولی از بعدش ، باید مثل من روزشماری کنی برای سرسخت بودنت برای محکم بودنت ، روزهایی که گریه نکردی و شاد بودی و میشماری ، اگر برسه به 50 یه جایزه داری ...
خودشو ازم جدا کرد و به وضعیت قبل روی تخت نشستیم.
اینقدر گریه کرده بودم حس میکردم دلم خالی شده و بدنم بی جون...
_مهتا هر 50 تا یه جایزه؟
چشم و ابرویی اومد
_آره!
بعدم وقتی که از تخت داشت پایین می اومد و جلوی آیینه به صورت خودش دست میکشید آروم گفت
_بیچاره عطا ،از دست تو همینکه سر به بیابون نذاشته خیلیه
بهم چشمک زد و دستمو گرفت
_پاشو بریم پیش برادرت و عطا که از وقتی من اومدم جفتشون ماتم زده یه گوشه نشستن ، الان وقتِ اینه که ثابت کنیم زنیت داریم!
با اینکه بدنم به شدت ضعف داشت ولی به تجربه و حرف های مهتا اعتماد کردم و بلند شدم.پیشنهاد داد لباسمو عوض کنم و یکی از لباس هایی که تا حالا نپوشیده بودم و بپوشم.
باهم که از اتاق بیرون اومدیم ، سهراب روی مبل دراز کشیده بود و عطا هم پشت میز نهار خوری نشسته بود ، هر دو بلند شدند و سهراب زودتر جلو اومد و باهام رو ب*و*سی کرد.
_خوبی عزیزم
_آره شماها که اینجایید خیلی بهترم.
هر چهارتامون روی مبل راحتی نشستیم.یکم جو سنگین بود تا مهتا گفت
_گشنمه ، شام چی درست کنیم؟
نگاهش به من بود که عطا گفت
_از بیرون میگیرم.
مهتا نوچی کرد و گفت

@romangram_com