#دلهره_پارت_337

برای اینکه سهراب و عطا صدای گریه امو نشنون ، آروم رو تختی و جمع کردم و بردم توی بالکن و توی سبد انداختمش ، لباس هامم همونجا عوض کردم و پد بهداشتیمو توی یه کیسه ی مشکی انداختم ، اینقدر دندون هامو بهم فشار دادم و لب هام و محکم روی هم گرفتم که تمام فکم درد گرفته بود ، نمیخواستم بقیه رو بیشتر از این ناراحت کنم.
موهای بهم ریختمو شونه کردم و دو طرفم بستم.صورت ِ بی رنگ و رو و چشمای قرمز ، حال بهم زن ترین قیافه رو برام ساخته بود .
اشک هامو پاک کردم و روی تختمو عوض کردم
پشت در اتاق یه نفس عمیق کشیدم و به خودم قول دادم که تا سهراب و دیدم زیر گریه نزنم ولی همینکه درو باز کردم ، با دیدن ِ مهتا که ساکت و آروم روی مبل تک نفره نشسته بود و پاهاشو سمت شکمش جمع کرده بود ، بغضم ترکید.
مهتا مثل برق از جا پرید و دویید سمتم ، دل ِ اونم پر بود ، گریه هامون اونقدر بلند بود صداش که سهراب اومد سمتمون و یه دستشو پشت مهتا گذاشت و یه دستشوپشت من و در حالی که به سمت همون اتاق هدایتمون میکرد گفت
_برید گریه هاتونو بکنید ، مثل آدم بیایید بیرون ..بدویید ببینم ،
میون گریه خندیدم و سهراب گونه ام و ب*و*سید ، چشم های خودشم سرخ بود ولی انگار برای اینکه اونم به حال ما دچار نشه ، فرستادمون توی اتاق...
هردو روی تخت نشسته بودیم ، با زانوهایی که به بغل گرفته بود و صورت هامونم خیس بود
_چند وقت بود گریه نکرده بودم ،
با بغض ازش پرسیدم
_چند وقت؟
_سه ماه و بیست روز!
_چرا شمردیش؟
_نمیخوام ضعیف باشم ، آخرین بار فقط برای اینکه کلید خونه امو توی مغازه ی سرکوچه جا گذاشته بودم گریه کردم ، بعدا که رفتم داخل خونه ، خودمو دعوا کردم ، واسه یه چیز ِ به این سادگی چرا باید گریه میکردم؟ برای همین از خودم قول گرفتم گریه نکنم ، به هیچ دلیلی...ولی امروز...
سکوت کرد و گفتم
_به خاطر بچه ی ساغر گریه کردی ، خب این اشکالی نداره
لبخند زد و صورتمو دوبار ب*و*سید
_ولی به خاطر بودن ِ تو ، باید زود خودمو جمع کنم ، دنیا که به آخر نرسیده ، تو خیلی جوونی ، فرصت داری ، اینم یه اتفاق بود ، میشد گریه نکرد.
شونه هامو بالا انداختم و با گریه دستمال و زیر چشمم کشیدم
_خیلی حس بدی بود ، اگر بدونی چجوری ازم خون می اومد ، به عطا گفتم جیگرم داره درمیاد ، اونم گفت جیگر از بالا میاد بیرون نه از پایین!
مهتا خندید و دوباره لپمو ب*و*س کرد
_یه چیزی بهت میگم ولی به کسی نگو...بین خودمون دوتا ، توی کارهای طلاقمون که بودیم فهمیدم حامله ام!
یهو کمرم صاف شد و دست هام از دور زانوم رها شد.
_حامله بودی؟
پلک زد و با بغضی که میخواست نگهش داره گفت
_آره ، ولی قبل اینکه آزمایش بدیم ، از استرس روزهای آخر و دعواهام با خانواده و سهراب ، بچه نموند برام...سقط شد!
با دهن نیمه باز به لبخند غمگینش نگاه کردم

@romangram_com