#دلهره_پارت_336

_عطا اون لحاف عروسمون و بیار بنداز روم ، بدنم یخ ِ
با اینکه نگرانش بودم ولی ترجیح دادم بهش استرس منتقل نکنم ، با خنده سمت ِ کمد رفتم
_لحاف عروسی و بندازی رو خودت ، دردسر میشه ها
دراز کشیده بود روی تخت و دستش روی شکمش بود
_دردسرشم به جون میخرم ، فقط جون ِ ساغر بیدارم نکن تا خودم بیدار شم ، خوابم بیاد ، این چند شب درست و حسابی نخوابیدم ، حالا دیگه...
بقیه حرفشو نزد و سرشو زیر لحاف برد
از همون روی لحاف سرشو ب*و*سیدم
_باشه خانومم استراحت کن
متوجه لرزش خفیف لحاف شدم ، گریه های ساغر تمومی نداشت .در و بستم و کاپشنمو تنم کردم.
باید میرفتم سراغ سهراب ، شاید حرف های مردونه ای که همیشه باهم میزدیم ، آروممون میکرد
دست هام توی جیب شلوارم بود که نزدیک ماشینش رسیدم ، سرشو به پشتی صندلی تکیه داده بود و چشم هاش بسته بود ،اول فکر کردم خوابه ولی گوشه ی چشمش تر شد .
دستی به ته ریش صورتم که نامنظم شده بود و چند وقتی میشد که مرتبش نکرده بودم ، کشیدم.
تقه ای به شیشه زدم و سریع تکون خورد.
لبخند زدم و شیشه رو پایین داد
_مرد ِ مومن تو این سرما چرا نمیای بالا؟
سریع گوشه ی چشم هاشو پاک کرد
_تازه رسیدم
_دلیلی برای دروغ گفتن نیست ، دیدمت
نگاهی به پنجره ی بالای سرم انداخت
_ساغر و چرا تنها گذاشتی
_خوابه ، بریم بالا
تکیه اش و دوباره داد به صندلی و قفل درهارو زد
_نه یکم تو ماشین بشینیم.الان بیام بالا ، ساغرو ببینم میشم بدتر از خودش...دارم دیوونه میشم!
*********************
"ساغر"
با صدای پچ پچ واری که از بیرون اتاق می اومد ، نیم خیز شدم روی تخت و به ساعت که نزدیک هشت شب بود نگاه کردم .ترسیدم که نکنه مامان مولود و عارف و یلدا اومده باشن ، گوش هامو تیز کردم و با صدای سهراب خیالم راحت شد ، برادرم بهم اعتماد به نفس میداد ، مثل کوه پشتمه...
از تخت پایین اومدم و رفتم جلوی آیینه ، ترسیدم پشت لباسم خونی شده باشه ، که متاسفانه شده بود ،با ترس و استرس لحاف و از روی تخت پایین کشیدم ، رو تختیمم...زدم روی گونه ام و با گریه صورتمو به بالشم فشار دادم ...

@romangram_com