#دلهره_پارت_335
کف دست هامو بهم چسبونده بودم و همه ی حواسم به حرف های عطا بود ، سرمو ب*و*سید و بیشتر به خودش فشارم داد.
یه نفس عمیق از عطر تنش کشیدم و خداروشکر کردم که عطا رو هیچکس ِ هیچکس نمیتونه ازم دور کنه. حتی خودش
*****
"عطا"
جانمازمو پهن کردم و سر سجاده نشستم ، نذر کرده بودم اگر بچه امون بمونه یک دوره دیگه قرآن و تلاوت کنم ، بچه امون درست یک ساعت و بیست و دو دقیقه ی پیش رفت! اما من نذری که کرده بودم ادا میکنم.
صفحه های ابتدایی قرآن و بین حلقه های اشکی که توی چشم هام بود پیدا میکردم ، آیه به آیه ، با دقت ترجمه هارو میخوندم ، فکر میکردم به دلیل نزولش تا برسم به خدایی که بزرگترین بخشنده است ، درد و دل های ساغر شاید درد و دل های منم بود ، دلخوریش از بخشندگی خدا که میتونست شامل حال ِ ما هم بشه ، شامل ِ حال ِ ما بود ، من و ساغر همو داشتیم ، ولی این خوشبختی میتونست تکمیل بشه با بچه ...اما...ما لایق پدر و مادر شدن نبودیم.شاید این امتحان برای همین گرفته شده بود که من مردونگی خودمو ثابت کنم ، ولی از روی که ساغر بهم خبر داد که بارداره ، یه وقتایی نزدیک ِ اداره میرفتم مغازه لوازم ِ اسباب بازی ِ کودک و برای خودم قیمت میگرفتم و تصور میکردم که اگر بچه دار شیم ، چقدر میتونه با این اسباب بازی ها خوشحال بشه.ماشین و عروسکش فرقی نداشت ، تک تک جنس های اون مغازه رو دوست داشتم برای بچه ای که ساغر مادرشه بخرم!
حتی توی اینترنت چند مدل لباس بارداری دیده بودم که به ساغر خیلی می اومد ،منتظر بودم جواب این آزمایش بیاد تا بعد براش سفارش بدم.تک تک اون لحظه هایی که به خاطر ساغر و بچه ، توی مغازه ها میرفتم و جنس هارو میدیدم ، یه شیرینی عمیق بهم تزریق میکرد ، یه شیرینی دلچسب...یه حال ِ خوب...من استرسم از ساغر کمتر بود ، من کمتر از ساغر دلشوره ی رفتن ِ اون بچه رو داشتم ، شاید به خاطر امید ِ زیادی که به لطف خدا داشتم...اما حالا ، بازم شکر...ما نعمت های زیادی داریم که اگر بشماریمش باید روزی صدبار شکر خدارو کنیم ، اما حالا نذر میکنم برای ساغر...برای روحیه ای که میدونم ضعیف شده ، شکسته ، ترک برداشته ...
قرآن و ب*و*سیدم و کنار مهر و تسبیحم گذاشتم ، دوست داشتم آروم صلوات بفرستم طوری که خودم بشنوم.
با چشم های بسته دونه های تسبیح و پایین انداختم ...
نمیدونم چقدر زمان گذشت که تلفنم زنگ خورد ، سهراب بود ...صدای گرفته و حتی بغضی که نمیذاشت کامل حرفشو بزنه ، منو بهم میریخت ، به شدت نیاز داشتم به کسی که به منم دلداری بده!
وقتی خوابم نبرد به سهراب و مهتاخانوم پیام دادم و گفتم که چه اتفاقی افتاده.هردوشون قرار بود برای غروب بیان دیدن ساغر...
نگاهی به ساعت انداختم ،دل و دماغ غذا درست کردن و نداشتم.جانمازمو جمع کردم و توی کشو گذاشتم ،قرآن رو هم بردم توی اتاق
صورت ِ رنگ پریده ی ساغر غرق خواب بود و خودمو شماتت کردم که چرا قبل از اینکه بخوابه ، وادارش نکردم تا چیزی بخوره ، احتمال دادم فشارش پایین اومده باشه ، دستمو روی دستش گذاشتم ، سرد ِ سرد بود.
رفتم توی آشپزخونه ، برای یه لحظه همه چی از ذهنم پرید ، حتی جای لیوان های آب!!
در یکی دو تا کابینت و که باز کردم ، یه لیوان برداشتم و سمت ِ کابینت ِ زیر پنجره رفتم که روش قندون بود ، یه مشت قند توی لیوان انداختم و یکم هم گلاب ، شروع کرده بودم به همزدن ِ آب قند که نگاهم به خیابون افتاد،ماشین سهراب رو به روی خونه امون بود!
به جلو که متمایل شدم ، واضح تر دیدمش ، سرشو روی فرمون ماشین گذاشته بود.
فکر میکردم نزدیک خونه نیست ، میخواستم بهش زنگ بزنم و بگم بیاد بالا ولی ساغر واجب تر بود ، لیوان و بردم توی اتاق و کنارش روی تخت نشستم.
_ساغر جان
دست کشیدم روی لب های خشکش و لب هاشو به داخل جمع کرد ، خنده ای گوشه ی لبم نشست
_خانومم ، ساغر
پلک هاش لرزید و با "هووم"مبهمی بالاخره چشماشو باز کرد
_پاشو این آب قند و بخور ، فشارت افتاده.
_سردمه بیشتر
_میخوای یه درمونگاه بریم ، برای فشار پایین آب قند خوبه؟
بلند شد تا بشینه که دستمو پشت کمرش گذاشتم ،
_آب قند واسه همه چی خوبه
لیوان یه نفس بالا رفت و بعدم یه نفس عمیق کشید
@romangram_com