#دلهره_پارت_334

نگران عطا بودم که مثل دیوونه ها یا فریاد میزد یا به در میکوبید ، برای همین به ناچار درو باز کردم و تا قفل و چرخوندم و خودش و انداخت داخل ،
اصلا متوجه خون هایی که روی زمین بود نشد ، بغلم کرد و گونه ام و ب*و*سید ، بدنم سرد بود ، مثل خودش ...
مثل خودش که حس میکردم داره میلرزه ، شایدم لرزش بدن ِ بی جون ِ من بود.
آروم آروم همونطور که توی بغلش بودم عقب بردتم ، زیر دوش آبی که تنظمیش کرد تا گرم تر بشه ،
بغضم جایی نزدیک گوشش ترکید ،
_بچمون رفت...رفت عطا
زانوهای بی جونم خم شدند و عطا نگهم داشت
_اشکال نداره عزیزدلم ،
از پیشونی تا چونه ام و ب*و*سید ،قربون صدقه رفتن هاش ، "فدای سرت"گفتن هاش ، فقط گریه منو بیشتر میکرد ،
کاش زن نبودم.
خودش رفت برام لباس آورد ، پد های بهداشتی و روی لباس زیرم گذاشتم و پوشیدم ، پیرهن بلند آبی کاربنی ،سفیدم و خودش تنم کرد و حوله رو دور موهام پیچید ، بدن ِ خودشم سرد بود ،
شکمش و منقبض کرده بود و دست هاش سفید شده بود.
لب هامو کوتاه ب*و*سید و در حموم و برام باز نگه داشت ، میخواست باهام بیرون بیاد
_عطا اینجوری سرما میخوری ، حوله کوچیکه رو دور شونه ات بنداز
چشمی گفت و بغیر از حوله ای که دور کمرش پیچیده بود ،
یه حوله دیگه رم دور شونه هاش انداخت و باهم بیرون اومدیم از حموم.
لحاف ضخیم تختمم نمیتونست لرزی که به جونم افتاده بود و کم کنه ،
عطا لباس های گرمشو تنش کرد و کنارم به پهلو دراز کشید ، ساعد دستش و روی سر گذاشته بود ، به نیم رخش نگاه کردم...
چقدر امروز ترسوندمش...چقدر زن بدیم براش...
یهو که متوجه نگاهم شد و سرشو چرخوند ، برای اینکه اشک هامو نبینه پیشونیم و چسبوندم به سینه اش
_ببخشید عطا...
خندید و توی بغلش گرفتتم.
_یه مو ازسرت کم بشه ، من میمیرم
داغی اشک هام دست به دست حرف های عطا میداد تا دلمو قرص و گرم کنند.
_دیگه نمیخوام همچین روزی و ببینم
گفتم که ترسیده بود...همون موقع که در حموم و باز کردم و داخل اومد ، رنگ پریدش ، پلک پریدناش ، مردمک چشم هاش ،شاید از سر و وضع من ترسیده بود.
_خداروشکر که تو سالمی ، تو هستی...دلم نمیخواد دنیای بدون تو رو تصور کنم ، بی رحمی ِ این دنیارو ، سختی هاشو ، کج خلقی هاشو ،فقط با تو میشه تحمل کرد ، با خنده هات ، با شیطنت هات ،با شوخی هات ، دلم نمیخواد اندازه ی یه لحظه ی کوتاه ِ پلک زدنتم ، به این فکر کنی که تو نتونستی بچه رو نگه داری!!

@romangram_com