#دلهره_پارت_333
عطا تکون نمیخورد من از کنارش رد شدم و خودمو انداختم توی حموم ،
تا به خودش بیاد و دستم به دستگیره برسه درو قفل کردم.
با همون لباسا زیر دوش رفتم و شیر آب و باز کردم ، "ساغر ساغر"گفتنِ عطا ، بیشتر منو به گریه مینداخت .دستمو جلوی دهنم گرفتم و به آبی که رنگ خون بود و مسیر چاه و میرفت نگاه کردم
یعنی واقعا تموم شد؟
_ساغر درو باز کن...ساغر جان...ساغر
مشت های عطا به در میخورد و من آروم آروم به خاطر بچه ی از دست رفته ام عزاداری میکردم ، با سیلی زدن به خودم!
اگر مادر خوبی بودم و خدا ازم راضی بود ، بچه ام و نمیگرفت...
لابد یه جا کم گذاشتم ، لابد به یکی بد کردم ، با یکی بد حرف زدم....حتما دل کسی ازم شکسته که خدا این تلافی و سرم آورد.
شاید نیتم برای کمک به یلدا از ته دل و خیر نبود...شاید حق با عطاست ، من به یلدا کمک کردم تا خودمو به چشم بیارم ، خدا هم تلافی کرد و بچه ی منو ازم گرفت
شدت ضربه های عطا باعث شد برم سمت در ، دستمو از روی لبم پایین آوردم
_خوبم عطا
صدای نفس نفس زدن هاش از پشت همین در ِ ساده ی قهوه ای ، دلمو گرم میکرد ، چشم هامو بستم و با هر دم و بازدم نفساش منم نفس کشیدم
_باز کن درو ساغر ، الان سکته میکنم!
با وضعیتی که داشتم ، با این لباس های خیس ، با خونی که توی حموم بود ، مگه میشد؟ خجالت میکشیدم ازش
_صبر کن عطا
صدام میلرزید ، مثل دست هام ، مثل چونه ام ، مثل پلک هایی که از آب بود یا اشک ، خیس ِ خیس شده بودم ،
مانتومو درآوردم و با لباس و شالم یه گوشه توی سبد انداختم ، اما همینکه شلوار ِ جین تنگمو از پاهام پایین کشیدم و شدت خونریزی که ل*خ*ته ل*خ*ته بود رو دیدم ، جیغ بلندی کشیدم.
از ترس چسبیدم به دیوار...توی کدوم یکی از این ل*خ*ته ها بچه ی من بود؟
وحشت شلوار و لباس زیر خونی ، ضربه هایی که عطا محکم به در میزد ، پاهام و شل کرد و سُر خوردم روی دیوار .
ترسیدم به خاطر حال ِ عطا ، زانوهامو سمت شکمم جمع کردم
_الان میام بیرون...
ضربه هاش متوقف شد ، دستمو دو طرف شلوارم که تا نزدیکی رون ِ پاهام پایین اومده بود گذاشتم و پایینش دادم ،
بوی خونی که به مشامم خورد باعث چند بار عق بزنم و با هربار عق زدن شدت ِ خونی که ازم میرفت بیشتر میشد ...
وحشت کرده بودم...من حتی عادت های ماهانه ام اینقدر خونریزی نداشت ، شلوار و کامل ازتنم درآوردم و توی سبدی که فقط لباس های خودم بود انداختم ، دوش آب روی تنم بود و خون ها با آب مخلوط شده بودند و سمت ِ چاه میرفتند
_ساغر تو رو خدا بیا این درو باز کن ، میشکونمش
فریاد عطا ، بغضم و بیشتر کرد ، دستمو به شیر ِ آب گرفتم و بلند شدم ،
دست کشیدم به پاهام ، ولی دوباره خون راه میفتاد ،
@romangram_com