#دلهره_پارت_332
وقتی اون حالتمو بیشتر شد ، کف دستامو روی صندلی فشار میدادم و طوری که عطا متوجه نشه ، ب*ا*س*نمو از روی صندلی بلند میکردم ولی یهو یه دردی توی کمرم و زیر دلم میپیچید که میچسبیدم به صندلی...
یه بویی به مشامم میخورد که شبیه خون بود ، شالمو جلوی دهنم گرفتم و سرمو برگردوندم سمت ِ نگاه ِ خیره ی عطا...
_اگه حالت خوب نیست برگردیم خونه؟
پلک زدم و شالمو پایین آوردم
_بریم خونه
مردمک چشم هاش پایین اومد ، نزدیک شکمم...اما من چشمم به اسم کوچه ای بود که خونه ی مامان مولود توش بود.
ماشین و سریع از کوچه بیرون برد و من سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم ، با چشم های بسته!
_حالم خوب نیست
_بریم درمونگاه؟
بدنم و به شدت منقبض کرده بودم ،
_نه فقط خونه بریم
پشت هر چراغ قرمز نوچی میکرد و میپیچید توی فرعی ها ، نگاه ریز ریزش خجالت زده ام میکرد ، یه جوری خودمو جمع کرده بودم که حتی نمیتونستم راحت نفس بکشم ، از ترس اینکه عطا متوجه بوی خون نشه ، شیشه رو پایین کشیده بود و توی سرما دندون هام بهم میخورد
کف دستمو محکم روی شکمم فشار میدادم و توی دلم با بچه ام حرف میزدم ، نمیخواستم به این راحتی از دستش بدم ، دلم میخواست تلاش میکردم که بمونه ، ولی چقدر بده که دست خودم نیست.
_ساغر...؟؟
نگاهم سمت ِ شیشه ی پایین رفته ی ماشین بود که عطا بالا دادش
_سردت میشه ، گُر گرفتی؟
فک منقبض شدمو اگر تکون میدادم میفهمید که دارم میلرزم و از سرما بدنم منجمد شده.
سرمو به سمت بالا تکون دادم و خودمو آروم آروم سمت گوشه ی صندلی بردم ، اگر به صندلی ماشینش پس میدادم ، خون که به این راحتی پاک نمیشه...
خونه یه بچه ی هفت هفته ای ، شاید پاک شه! اصلا بچه ام چقدش بوده که توی تنش خون جمع بشه ، لابد این همه خونی که حس میکنم داره ازم میره ، واسه خون به جگر شدنمه ، داغ بچه به دلم میمونه ، داغ ِ این فسقلی که بی خبر اومد به دل ِ من میمونه.
ولی چرا خدا؟
**
نیم ساعت بعد وقتی رسیدیم خونه ، عطا به هول ماشین و خاموش کرد و سریع پیاده شد ، خودشم فهمیده بود که چه حالیم ، موقعی که دستمو گرفت تا پیاده بشم ، خدا خدا کردم صندلی ماشینش کثیف نشده بود ،
با یه نیم نگاه ِ پر ترس به صندلی ِ خاکستری و تمیز ماشینش نفسمو که حبس شده بود بیرون فرستادم و چادرمو روی سرم کشیدم.
نگاه ِ نگران عطارو طاقت نمیاوردم ، از همه بدتر دست های سردش بود...
من همیشه به گرم بودنش عادت کرده بود ، به آرامشی که بهم میداد ، ولی هربار دستمو گرفت و فشار خفیفی به انگشت هام آورد ، دلم هری ریخت پایین...کاش عطا مثل من نمیترسید ، کاش نگران نمیشد ،
کاش اونقدر قوی بود که من میتونستم ترس هامو فراموش کنم ولی مگه میشه...بچه اش مُرده! به دختر و پسر ِ هفت ساله ام میگن بچه ، به هفت هفته اش هم میگن بچه ، ما بچمون و از دست دادیم ، کاش منم میمردم.
درو باز کرد و کفش هامو خودش از پام درآورد اما رد خونی که از روی شلوار جین ِ آبیم مشخص بود ، یه لحظه بی حرکتش کرد ، من از اون بدتر...
@romangram_com