#دلهره_پارت_331
_سلام خاله ریزه ، احوال شما ، نیستی ، کم پیدایی
صدای سرخوش عارف ،خنده روی لبم آورد...قبل اینکه جوابشو بدم به عطا گفتم عارفه و اونم مشغول تماشای تلوزیون شد
_ما که هستیم ، شما پسردار شدید مارو تحویل نمیگیرین
_اختیار دارید ، والا این پسر نمیذاره منو مادرش چشم روی هم بذاریم ، دیشبو تو ماشین خوابیدم!!
_وای عارف ، یعنی زن و بچه ات و ول کردی و واسه خوابت رفتی تو ماشین ، بابا تو دیگه کی هستی!
زد زیر خنده و برای اینکه حرص منو بیشتر دربیاره گفت
_من ساعت خوابم باید تکمیل باشه
با حرص دندونامو بهم فشار دادم
_عارف ، عارف ، بیچاره زن و بچه ی تو!
واقعا چرا باید خدا به مردی مثل عارف یه پسر میداد و به مردی مثل عطا نه؟!
_پاشید با عطا شام بیایید اینجا ،دورهم باشیم.
_نه ممنون ، شام گذاشتم
_از الان؟
با این دردی که داشتم میترسیدم جایی برم
_آره خب من زن ِ زندگیم!
راحت و بی خیال خندید
_بابا زن ِ زندگی ،خب شامتونم بیارید دور هم بخوریم ، چی دارید؟ دلم ه*و*س ِ فسنجون کرده
دقیقا هم شام ِ ما فسنجون بود!!
سر و کله زدنم با عارف خیلی طول نکشید چون مامان مولود تلفن و گرفت و دیگه اون بود که اصرار کرد شام حتما بریم خونشون.
وقتی تلفن و قطع کردم با ناراحتی به عطا گفتم که روم نشد ، به مامان مولود بگم نه ، تا دید اینجوری گفتم ، گفت خودم بهشون زنگ میزنم میگم نمیتونیم بیاییم.
ولی قبل اینکه زنگ بزنه ، چون میدونستم عطا به خاطر مامان مولودش معذبه برای این نه گفتن ، بهش گفتم که میریم.
ساغر"
ترافیکِ خیابون تجریش خیلی زیاد بود ، از همون اولی که سوار ماشین شدیم ، درد زیر ِ شکمم بیشتر شد ، دم غروب چند تا لک قرمز و قهوه ای دیدم ولی به روی خودم نیاوردم و همش دراز کشیدم ، اما اینطوری که نشسته بودیم توی ماشین و دردی که داشتم ، انگار یه خبرایی داشت ،
_خوبی ساغر؟
زانوهامو بهم فشار دادم و با یه خنده ی الکی گفتم
_آره آره
میخواستم به روی خودم نیارم خیسی ِ لباس ِ زیرمو ، ولی حس میکردم یه چیزی از بدنم داره خارج میشه ، شبیه وقت هایی که عادت ماهانه میشدم.
@romangram_com